خیلی وقت بود که دلم میخواست یه جایی داشته باشم که احساسات و خاطراتم رو ثبت کنم. راستش چند وقت پیش زندگیم خیلی روتین و یکنواخت شده بود ولی حالا انگار دوباره روی دور زندگی افتادم و کمی هیجان به روزمره ام اضافه شده. پس تصمیم گرفتم بالاخره عملیش کنم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم این روزها بخش های مهمی از آیندم هستن. انگار همون بال زدن پرنده ایه که طوفان های بزرگ آینده رو می‌سازه. اول به فکر دفترچه خاطرات افتادم ولی نمیدونم چرا باوجود علاقم به نوشتن هیچوقت خیلی خوشم از دفترچه خاطرات و سبک اون مدلیه ثبتشون نمی اومد. هنوزم نمیاد!

پس یهو جرقه ی وبلاگ به ذهنم اومد. البته این جرقه خودش تاریخچه ی طولانی داره. از کلاسای کامپیوتر کلاس هفتم که توش وبلاگ ساختن رو یاد گرفتیم تا تکلیف وبلاگ نویسی اول سال یکی از معلم انشاهای مدرسه و خوندن وبلاگ دختر عموم و تشویقای همیشگی برای اینکه من هم وبلاگ نویسی رو شروع کنم. حالا هم این تصمیم یک دفعه ای و لحظه ای عملی شده و امیدوارم مثل خیلی چیزها و تصمیمات دیگه این شکلی تو زندگیم وسطش جانزنم.

خب اگه بخوام از اتفاقای این چند وقت شروع کنم باید به سه شنبه برگردم که برای کارهای نمایشگاه آفتاب مدرسه تا ساعت شیش شب مدرسه بودم. البته خیلی ها زودتر و خیلی ها هم دیرتر از من خونه رفتن. ولی خب به شخصه این تجربه رو دوست داشتم. ما حالا به عنوان ارشدای مدرسه که دیگه داریم روزهای آخر رو توی مدرسه میگذرونیم یه جایگاه ویژه ای پیدا کردیم و قطعا مسئولیت های خاصی هم به گردنمون هست. از رنگ کردن و نقاشی دیوار های مدرسه تا برگزاری نمایشگاه. هیچ وقت فکر نمیکردم یه نمایشگاه مدرسه ای برام انقدر هیجان و استرس به همراه داشته باشه ولی دوشنبه و سه شنبه واقعا اون اضطراب انجام نشدن کارها و ترس از خوب به سرانجام نرسیدنشون رو داشتم.

فکر کنم بهتره اول بگم جریان این نمایشگاه اصلا چیه: مدرسه ما به عنوان یکی از مدارس سمپاد از دو دهه پیش هر سال این موقع ها نمایشگاهی به اسم نمایشگاه آفتاب برگزار میکنه که درواقع مربوط به دستاورد ها و پروژه های بچه ها در طول یک سال تحصیلیه. امسال در کنار بیست و دومین نمایشگاه آفتاب به پیشنهاد گروه ریاضی مدرسه ( در راسش دبیر ریاضی کلاس ما) کارسوق ریاضی هم برگزار شد. من هم مسئول غرفه ی معرفی کتاب های مربوط به ریاضی بودم. با راهنمایی دبیر انشا و دبیر ریاضیمون یک سری کتاب انتخاب کردیم و قرار شد بوک مارک و پوستر هم چاپ کنیم.

سه شنبه تمام مدرسه درگیر همین نمایشگاه بودن و چهارشنبه و پنجشنبه هم خود نمایشگاه. از مدارس سمپاد دیگه و فارغ‌التحصیلان و آموزش پرورش و همین طور اولیای بچه ها اومده بودن و برای من یه تجربه ی فوق العاده بود. هرگز فکر نمیکردم انقدر آدم اجتماعی باشم یا بتونم اون قدر سرپا باشم و با آدمای جورواجور ارتباط برقرار کنم یا جذبشون کنم. ولی تونستم و باورنکردنی بود. خودم هرگز باورم نمی شد و همه ی آدمایی هم که من رو میشناختن اون دو روز از دیدنم شگفت زده شده بودن. اینکه بی وقفه سرپا بودم و بدون خستگی لبخند می زدم و بدون اینکه از تکرار مکررات کسل شم دوباره و دوباره راجب دونه به دونه کتابا حرف میزدم. نمیخوام از خودم تعریف کنم فقط تمام مدت تو ذهنم این بود که (!Finally I'm in the right place)

برای این پست کافیه! هرچند که روایت این چند روز همچنان باقیست...