<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مکشوف</title>
<link>http://insideme.blogfa.com</link>
<description>وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَيهِ مِن حَبلِ الوَرید</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 00:56:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هعی</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/723/%d9%87%d8%b9%db%8c</link>
<description>
یکی از کارهایی هم که باید در بلند مدت انجام بدهم این است که در ادامه‌ی سه‌تار، تنبور بزنم؛ حرفه‌ای تر حتی.&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;* &lt;/span&gt;یک لینکی هم پیدا کنم خودم را وارد گروه حامد صغیری کنم و برای یک‌بار هم که شده &lt;a href=&quot;http://makshoof.persiangig.com/audio/09-%20Motrebe%20Tanbour.mp3&quot;&gt;مطرب تنبور&lt;/a&gt; را با گروهش اجرا کنم. بعله. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;*حالا البته یکی هم نیست بگه تو برو سیم سوم همون سازت رو بعد از قرنی تعمیر کن بعد بشین نقشه بکش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 00:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/723/%d9%87%d8%b9%db%8c</guid>
</item>
<item>
<title>تجربه‌ی زیسته‌ی زنانه</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/725/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87</link>
<description>«خاله‌بازی» اولین کتابی بود که از بلقیس سلیمانی خواندم، همین چند ماه پیش. حالا فقط قصه‌اش یادم مانده. امروز «بازی آخر بانو» را خواندم. سوژه‌ی داستان‌هایش را دوست دارم و به نظرم جذاب و عالی‌اند. چون به لایه‌های درونی شخصیت زنانه نفوذ می‌کند و از برهه‌های خاموش و زاویه‌های نادیده‌ی‌ سال‌های پیش می‌نویسد و از گذار به زندگی شهری می‌گوید (و البته این‌که از کرمان می‌نویسد). روایتش هم خوب و روان است اگر چه به نظرم  در شکل روایت دارد از خودش تقلید می‌کند - حداقل در این دو داستان - ولی نثر و قلمش یک مشکلی دارد که نمی‌دانم چیست. نوع جمله‌بندی‌هایش شاید به دلم نمی‌نشیند یا واژگانش. یک جاهایی هم هست که شروع می‌کند به سرهم‌ کردن یک سری عبارت گیج‌کننده که به این‌گوشه آن‌گوشه‌ی داستان مرتبط است ولی درهم و پریشان است. به نظرم با این‌کار نه‌تنها ساختار نوشتاری داستان را از هم می‌پاشد بلکه مخاطب را وارد یک درگیری غیرضروری و غیرجذاب می‌کند. با این حال داستان‌ها خواندنی است. حتما باید بقیه‌ی کارهایش را هم بخوانم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;پ.ن. از ویرایش بد و غیر حرفه‌ای کتاب هم هر چه بگویم باز اعصابم آرام نمی‌شوم (نسخه‌ی من چاپ هفتم، سال 89. انتشارات ققنوس است). کتاب پر است از گیومه‌های نابه‌جا و علامت سوال‌های اشتباهی و چیزهای دیگری از این دست.&lt;/span&gt;  &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 11:54:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/725/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87</guid>
</item>
<item>
<title>همه‌ی این سال‌ها</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/724/%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7</link>
<description>
خوبیش همین است که هیچ سالی از این هفت سال از رو نرفته‌ام. هر سال با وسواس، وقت و انرژی زیاد گذاشته‌ام و کادوی روز مادر برای مامانم خریده‌ام. هی فکر کرده‌ام این را لازم دارد یعنی؟ من که نمی‌دانم حالا توی کمد و کیف مامان چه خبر است. این را دارد؟ ندارد؟ رنگش را دوست دارد؟‌ گاهی شده که حتی نشسته‌ام روی صندلی‌های استراحت وسط یکی از این فروش‌گاه‌ها چند دقیقه با دقت فکر کرده‌ام به سلیقه‌ی مامان. به آخرین چیزهایی که تنش دیدم یا به روسری‌ها و عطرهایش به کیف‌هایش ... آخرش هم خودم را راضی کرده‌ام به این‌که مامان سخت‌گیر نیست در خرید. بعد مثلا آن سال اصلا ایران نرفته‌ام. این کادوئه مانده کنار اتاق بعد از یک مدت هم رفته توی چمدانی که یک‌روزی بنابوده پر شود و برود ایران. یا اینقدر دیر رفته‌ام که دیگر کادوی روز مادر معنی‌ای نداشته و همانی را که خریده بودم به جای سوغاتی یا هدیه تولد داده‌ام به مامان ولی خودم که می‌دانسته‌ام مناسبتش چیز دیگری است. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;امروز یاد اولین‌باری افتادم که من و حسین به صورت خودجوش و مستقل پول‌های توی جیبمان را شمردیم و پاشدیم رفتیم برای مامان کادو بخریم؛ شهرکتاب میرداماد تازه باز شده بود. قبلش همیشه با بابا می‌رفتیم خرید. آن روز دو تایی رفتیم. حتی یادم است چه کتاب‌هایی خریدیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 13:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/724/%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7</guid>
</item>
<item>
<title>آیتی به‌تر‌ از این؟</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/722/%d8%a2%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-</link>
<description>
این روزها مقادیر زیادی راجع به طبیعت (و البته خلقت) فکر می‌کنم. شاید چون دوباره بهار شده و فضای دور و برم رنگارنگ شده؛ معجزه‌ای‌ست برای خودش بهار این‌جا. حداقل نه ماه سیاه و سفید و خاکستری دیده‌ایم یک‌بند و بی‌وقفه. این روزها ولی سبز و آبی و سفید و سرخ و زرد است و همه‌ی صورتی‌های بهاری و غیره. من هر سال یک‌طور عمیقی تحت تاثیر بهار این‌جا قرار می‌گیرم. به گمانم اصلا آدم سرما و روزهای خاکستری نبوده‌ام. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام هفته‌ی پیش به بوها و مزه‌ها فکر کردم. به خاص بودن بوی گل‌ها و شکوفه‌ها و سبزی‌ها. به منحصر به فرد بودن مزه‌ی میوه‌ها. فکر کردم آدم‌ها مگر چقدر توانایی دارند در خلق مزه و عطر جدید؟ فکر کن هزار مدل هم که ادویه‌ها و چاشنی‌های جورواجور داشته باشی، چقدر دستت بسته‌ است در خلق یک مزه‌ی خوب یگانه برای غذا - که تازه آن هم تقلیدی‌ست از ترکیب چیزهای طبیعی. آن‌وقت من هنوز هم این‌جا میوه‌های جدید کشف می‌کنم که اصلا هیچ ایده‌ای ندارم ممکن است چه طعم و جنسی داشته باشند. مثلا از کجا می‌شود حدس زد محتوای &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Purple_mangosteen&quot;&gt;mangosteen&lt;/a&gt; با آن پوست تیره‌ی بنفشش، چیزی سفید و نرم و شیرین است؟ یا هیچ توقع نداری از &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Dragon_fruit&quot;&gt;dragon fruit&lt;/a&gt; که زیر آن پوست صورتی - سبزش، ترکیبی سفید با دانه‌های سیاه باشد با مزه‌ای کمابیش شبیه کیوی ولی شیرین و غیر اسیدی. یا &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Cactus_fruit&quot;&gt;cactus fruit&lt;/a&gt; که با آن رنگ بنفش جگری، تیغ‌ها، بوی عجیب و همه‌ی دانه‌های سنگی‌ش باز مزه‌ای غریب و خوب دارد. خیال ندارم همه‌ی مزه‌ها و بوهای جدید این سال‌ها را این‌جا بنویسم، چون قصه فقط طعم و عطر نیست. می‌خواستم یک‌بار دیگر به خودم یادآوری کنم که طبیعت چه خلقت بی‌نظیر و غریب و غیرقابل کپی‌برداری‌ای دارد. فتبارک‌الله ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;زير بيدی بوديم‌. &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;برگی از شاخه‌ی بالای سرم چيدم، گفتم: &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;چشم را باز كنيد، آيتي به‌تر از اين می‌خواهيد؟ &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;می‌شنيدم كه به هم می‌گفتند: &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 17px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;سحر می‌داند، سحر! (&lt;a href=&quot;http://www.sohrabsepehri.org/static-113.html&quot;&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 10:48:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/722/%d8%a2%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%e2%80%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-</guid>
</item>
<item>
<title>سبزآبی</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/720/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d8%a2%d8%a8%db%8c</link>
<description>یک کفش دارم که یک‌بار تو شانزلیزه پوشیده بودمش، یک‌بار هم امروز باهاش تلق تلوق رفتم تورنتو. کفشه اصلا به تورنتو نمی‌آمد. &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 22:09:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/720/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%d8%a2%d8%a8%db%8c</guid>
</item>
<item>
<title>پاره‌خط‌های باربط</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/719/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b7</link>
<description>- گفتم اردیبهشت و هوای خوب و اینا ... به دو روز نکشید که باران یخی و برف آمد و نشست و سوز و سرما. هنوز هم دست از سر ما و این درخت‌های فلک‌زده برنداشته این باد سرد. الان دچار افسردگی اردیبهشتی‌ شده‌ام. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- اگر این روزهای شلوغ نبود من انگیزه‌ی این همه فیلم یک‌جا دانلود کردن و دیدن را از کجا می‌آوردم؟ اقلا بشنیم لیست کنم دارم چی‌ها را می‌بینم و چی فکر می‌کنم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- از همین حالا تا دوشنبه شب برای من انرژی مثبت بفرستید؛ دعا کنید و این حرف‌ها، لطفا (جدی).&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- فرمود که «بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟». &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 19:44:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/719/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%ae%d8%b7%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b7</guid>
</item>
<item>
<title>شرف المکان بالمکین</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/718/%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%a7%d9%84%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%85%da%a9%db%8c%d9%86</link>
<description>&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;جایی هست در این دنیا که روی سر درش نوشته&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://makshoof.persiangig.com/image/Abbas.jpg&quot; style=&quot;width: 397px; height: 297px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;خیلی هم فکر نیاز ندارد. با یک حساب سرانگشتی هم می‌فهمی که صاحب مکان خوب می‌دانسته خدا ایستادگان را بر نشستگان ترجیح &lt;a href=&quot;http://tanzil.net/#4:95&quot;&gt;می‌دهد&lt;/a&gt;. حالا هی بگرد دنبال معنی نافذالبصیره!   &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 12:41:14 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/718/%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%a7%d9%84%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d9%85%da%a9%db%8c%d9%86</guid>
</item>
<item>
<title>از روزهای اردیبهشتی</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/717/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c</link>
<description>اگر یک وقتی تصمیم گرفتید که به زندگی‌تان پایان دهید، دنبال راه‌های سخت و پیچیده نباشید. من فهمیده‌ام که راه‌‌حل‌های خیلی راحتی برای عملی کردن این تصمیم وجود دارد. یکی این‌که در یک شب اردیبهشتی بنشینید &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0112471/&quot;&gt;before sunrise&lt;/a&gt; ببینید. در این صورت می‌تواند مطمئن باشید در 105 دقیقه - تضمینی - به تدریج تمام خواهید شد. بعضی از آدم‌ها چطور توانایی به کلمه درآوردن و به تصویر کشیدن حرف‌های قطور نامرئی را دارند؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small; color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small; color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;پ.ن. بی‌ربط به متن:‌  مثل این است که من با نازنین جم، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small; color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;هم‌سر وزیر دفاع کانادا&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small; color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt; - که اتفاقا دختر خاله‌ی هم‌سرم هم هست (مثلا) - یک مقاله بنویسیم راجع به روز بودن شب در کانادا و تاثیر آن بر صلح‌جویی ارتش کانادا و عدم شرکتشان در جنگ افغانستان با استفاده از نظریه &quot;democratic peace&quot;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;Calibri, sans-serif&quot; style=&quot;font-size: x-small; color: rgb(102, 102, 102); &quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 17px; &quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 17:17:48 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/717/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c</guid>
</item>
<item>
<title>به مناسبت امروز</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/716/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2</link>
<description>
دیشب قرار گذاشته بودم برای فردا که می‌روم کتاب‌خانه‌ی شهر، بعد از جلسه با فریبا بنشینم همان‌جا سر و ته این مقاله را هم بیاورم. فردا قرار است یک برنامه‌ی داستان‌خوانی‌ برای بچه‌های دوزبانه در کتاب‌خانه اجرا شود به فارسی و انگلیسی و یکی از داستان‌خوان‌ها منم. فریبا مسئول جلسه‌ است باید باهاش هماهنگ می‌کردم. صبح که از خواب بیدار شدم ولی بوی اردیبهشت می‌آمد. این‌جا هم اردیبهشتش، بهشت است. شکوفه‌ها و گل‌ها درمی‌آیند و سرشاخه‌ها سبز کم‌رنگ می‌شوند و هوا ملس است و ابرها پنبه‌ای‌ند و نسیم می‌وزد و اصلا یک وضعی. از آن خوش‌تر این بود که راه و بی‌راه در این دنیای مجازی دوست و آشنا شعری بیتی چیزی از سعدی شر کرده بودند. اصلا راه نداشت. عمراً من می‌توانستم مقاله بنویسم. باید آن کلیات سبزرنگی که بابا اولش امضا کرده برای من و حسین را بر می‌داشتم و می‌بردم پارکی دشتی دمنی یا حداقل روی همین ایوان خانه و هی سعدی و هی اردیبهشت و سر ریز شوم (جای مهرناز هم خالی). &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به صبحانه نرسیدم دیر شده‌ بود، ماشینم هم بنزین نداشت، دیر رسیدم کتاب‌خانه ولی فریبا بعد از من رسید. در قسمت کودکان نشستیم و کتاب را داد به من از این کتاب‌های بی‌ویرایش که شعر‌های سرهم‌بندی و تصویر‌سازی غیرحرفه‌ای دارند بود که دکه‌های روزنامه فروشی‌ می‌فروشندشان. نتیجه‌گیری اخلاقی‌اش هم این بود که تنبلی نکنیم و شب زود بخوابیم و صبح زود برویم مدرسه و این‌ها. چاره‌ی دیگری نبود البته من دیر خبر دار شده بودم و آن‌ها کتاب را انتخاب کرده بودند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;سال‌هاست ذهنم درگیر راه‌انداختن یک کتاب‌خانه‌ی فارسی است برای جمعیت ایرانی این‌جا. حالا که وقتم بیش‌تر است باید جدی‌تر پی‌گیری کنم. شاید باید از همین کتاب‌های کودکان شروع کنم که معمولا کم‌تر در دست‌رس است و دغدغه‌ی خیلی از پدر و مادرها هم این است که بچه‌هایشان بتوانند فارسی بخوانند. کتاب‌های شیوه‌های تربیتی و روان‌شناسی کودک و این چیز‌ها هم خیلی لازم است. داستان کوتاه و بلند بزرگ‌سالان هم که همیشه مخاطبان زیادی دارد. باید شروع کنم لیست بنویسم. مشکلم این است که از بازار نشر ایران خیلی وقت است دورم. البته بعضی از انتشارات‌ وبسایت دارند که کمک خوبی است یا بعضا این سایت‌های فرهنگی که سعی در ترویج کتاب‌خوانی دارند هم ایده‌های خوبی به آدم می‌دهند ولی کافی نیست. کسی این‌جا هست که اطلاعتش در حوزه‌ی کتاب‌های کودک خوب باشد؟ و همین‌طور کتاب‌های تربیتی و موضوعات مربوط؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از کتاب‌خانه رفتم پارک نزدیک دانش‌گاه. طبعا آن‌موقع روز خلوت بود و جز چند گروه دو سه نفری خانوم‌ها که می‌دویدند و دور می‌شدند و آن دو آقایی که روی نیم‌کت آن‌طرفی نشسته بودند کسی نبود. درخت‌های سیب شکوفه‌های سرخابی داده‌اند و یک‌سری هم شکوفه‌ی سفید بود که یادم نمی‌آمد چه بود. راس ساعت دوازده صدای زنگ ناقوس‌واری را باد می‌برد و می‌آورد. سعدی می‌گفت «خاک را زنده کند تربیت باد بهار». جایی که نشسته بودم با چند درخت پر برگ محصور بود. کسی که از پشت سر می‌آمد را نمی‌دیدم. خب زن بودن همین دردها را هم دارد که مدام حواست به دور و برت باشد در جای خلوت (و هم شلوغ). کسی که می‌آمد پسر بی‌کار علافی به نظر می‌رسید از هم‌سایگان خاورمیانه‌ای‌مان. نگاه‌های زیر چشمی تهوع‌آورش را با زل‌ زدن بهش جواب دادم ولی دیگر اعصابم نمی‌کشید سعدی داشت می‌گفت «بوی پیراهن گم‌کرده‌ی خود می‌شنوم». سعی کردم بهش فکر نکنم و بروم خرید. یک سری هم پیش شیوا رفتم. دختر خوش‌اخلاقی که با پسر و دختر 10 11 ساله‌اش و کارامل - سگش - زندگی می‌کند و آرایش‌گر‌ است. از در آمدنه بیرون بهم یک کیسه چاقاله بادام داد که از فروش‌گاه عرب‌ها خریده‌ بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن مقاله و اسلاید‌های کنفرانس هم ماند برای هفته‌ی بعد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;







</description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 09:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/716/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2</guid>
</item>
<item>
<title>از فیس‌بوک و دیگر مصائب</title>
<link>http://insideme.blogfa.com/post/715/%d8%a7%d8%b2-%d9%81%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d8%a8%d9%88%da%a9-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%a6%d8%a8</link>
<description>
بعد خب مثل همیشه باید بنویسم که این فیس‌بوک چیز مزخرفی‌ست از بُن. من نمی‌دانم ولی چه مرضی‌ست که نمی‌بندمش بروم سر زندگیم و این‌همه هم حرص نخورم بابت متن‌های چرندی که دوست و آشنا به اشتراک می‌گذارند که بیش‌ترش حرف‌های قلابی‌‌ای‌ست منتسب به شریعتی یا ترجمه‌ی سخیفی‌ست از سخنان گهربار فلاسفه و رهبران فلان. از آن بدتر عکس‌های زجرآور سیاه‌پوستان گرسنه‌ی استخوانی‌ست که در پس اشتراکشان هیچ مفهمومی‌ نیست (یعنی شما مثلا در به‌ترین حالت، همان دم می‌گویید آخی و رد می‌شوید). بعد بی‌معنی‌تر از آن، عکس‌های ابر و باد و مه و خورشید و عاشقان دست در گردن هم انداخته و این چیزهاست که چرند محض است معمولا. حالا چه بشود که پیش بیاید دو نفر هم حرف حساب بزنند و عکس‌های خوب شر کنند. از همه‌ی این‌ها هم که بگذریم، خیل عظیمی از آدم‌ها یاد نگرفته‌اند که زندگی آن‌لاین قواعد خودش را دارد. مثلا نباید روی دیوار فیس‌بوک طرف بیایی تبریک خصوصی‌ترین اتفاق زندگیش را بگویی که همه‌ی 500 نفر دوست دیده‌ و نادیده‌اش بفهمند که در کنه زندگی طرف چی می‌گذرد. یا هر کسی که از دستت آمد را روی عکس و ویدئوی بی‌ربط و باربطی تگ کنی. حالا بماند که این میان عده‌ای هم دارند نان همین فضولی در کار و زندگی و عقیده‌ی مردم را می‌خوردند. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دارم پرت می‌شوم از موضوع. اصلا نمی‌خواستم راجع به فیس‌بوک حرف بزنم. ولی فیس‌بوک شروع یک سری فلش‌بک است معمولا. مثلا پیدا کردن دوستان دبستانی و ذوق کردن و مرور خاطرات بچه‌گی. یا این‌که مثلا من در عکس‌های یکی از دوستانم - که پناه‌جوی کشور‌ی اروپایی‌ست - چهره‌ای آشنا دیدم. بعد یاد آن‌ روز چهارراه پارک‌وی افتادم. گمانم عصر بود. 11 سال پیش. از دانش‌کده سوار تاکسی شده بودم تا زیر پل و از آن‌جا می‌خواستم بروم جردن. آن‌موقع خانه‌ی ما الهیه‌ی بالا بود. الهیه‌ی بالا یک منطقه‌‌ی گیج‌کننده‌ایست بین مدرس و فرشته. همان‌ تپه‌هایی که اولین برج تهران تویش رفت به آسمان. یک پل عابر پیاده‌ روی بزرگ‌راه مدرس هست که جردن را به آن الهیه وصل می‌کند. برایم راحت‌تر بود که بروم جردن و از آن کوچه‌ای که تهش پل بود، از جلوی خانه‌ی دکتر حبیبی - که همیشه‌ سرباز داخل کیوسک دم درش بی‌حوصله بود - بروم سمت خانه. تا این‌که همه‌ی سربالایی‌های 90 درجه‌ی فرشته‌ و الهیه را گز کنم تا نفسم ببرد، راهش هم کم‌تر بود شاید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه آن‌روز هم داشتم تاکسی می‌گرفتم برای جردن که پسره‌ی کنار دستی‌ام که تا همان لحظه متوجهش نبودم گفت:‌ اِ بچه جردنی؟ من برگشتم ببینم کی بود این که این‌همه پسرخاله درآمد یهو. آها. همین پسره بود که حالا توی عکس‌های فیس‌بوک رفیقم است. هم‌دانش‌کده‌ای بودیم. هم‌ورودی. سر یک سری مباحث مجله‌ای و سیاسی و نمی‌دانم چی، یکی دوبار هم‌صحبت شده‌بودیم ولی همه‌ی این‌ها برای من دلیل نمی‌شد که طرف وسط خیابان فکر کند من بچه‌ی جردنم. بچه‌ی جردن بودن یک چمدان مفهوم و برچسب هم‌راهش بود و من نمی‌خواستم آن‌ها را بار خودم کنم. آن‌جایی هم که ما ایستاده بودیم مسیر تاکسی خیلی جاها بود - مثلا هفت‌تیر گمانم - و من دقت نکرده‌ بودم که طرف دارد به کدام مسیر می‌رود. فرقی هم نمی‌کرد البته چون من خیال نداشتم اطلاعات اضافی به کسی بدهم. برگشتم با نگاه تلخ و بیش از حد جدی گفتم: نه (یعنی این فضولی‌ها به تو نیامده). چهار سال با هم هم‌دانش‌کده ماندیم ولی گمانم هیچ وقت دیگر پیش نیامد سلام و علیکی داشته باشیم. حالا من یک‌هو وسط عکس‌های «ش» یادم می‌آید او را و این‌که دلم نمی‌خواست بچه‌ی جردن باشم. ولی چرا آن‌قدر تلخ جواب دادم؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 09:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>insideme</dc:creator>
<guid>http://insideme.blogfa.com/post/715/%d8%a7%d8%b2-%d9%81%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d8%a8%d9%88%da%a9-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%a6%d8%a8</guid>
</item>
</channel>
</rss>

