وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَيهِ مِن حَبلِ الوَرید
من آدم تصمیم‌های ناگهانی‌ام. به پشت سرم که نگاه می‌کنم همه‌ی تصمیم‌های مهم زندگیم را یکهو گرفته‌ام. نه این‌که بهشان فکر نکرده باشم. فکر کرده‌ام ولی در یک لحظه‌ی بخصوصی که لزوما لحظه‌ی مملو از احساساتی هم نبوده ناگهان تصمیم گرفته‌ام. می‌خواهم بگویم از این آدم‌هایی نیستم که ماه‌ها و سال‌ها طول بکشد تا وضعیتش را از چیزی که هست به چیزی که فکر می‌کنم باید باشد تغییر بدهد. یا مدام از این و آن نظر بخواهد. یک برهه‌ی سنگین فکری را رد می‌کنم بعدش خودم را غافل‌گیر می‌کنم. 

قصه‌ی ازدواجمان مثلا. حالا دیگر حسابش را ندارم که چند ساعت پشت‌سر هم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم در آن ده روز. ولی این را یادم هست که همین‌طور که نشسته بودیم توی پارک جمشیدیه روی یکی از تخته سنگ‌های مشرف به دریاچه و بلال گاز می‌زدیم، داشتیم درباره‌ی مراسم عروسی و این‌ها نظریه‌پردازی می‌کردیم و این یعنی تمام بود قصه. یعنی تصمیمه گرفته شده بود در ذهنم. شب که داشتم بر می‌گشتم از قنادی سر فرشته، یک جعبه شیرینی مربایی گرفتم و بردم خانه. از در رفتم تو و به اعضای خانه اعلام کردم که دخترشان دارد عروس می‌شود.

می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟ از این‌که گاهی آدم تصمیم‌های بزرگ زندگیش را در حین بلال گاز زدن می‌گیرد. در این‌باره داشتیم با زینب حرف می‌زدیم این‌بار که آمده بود پیشمان. همین‌طور که سامان و آیه همه‌ی خانه را گذاشته بودند روی سرشان، داشتیم می‌گفتیم فکرش را بکن نشسته‌ای و چای می‌نوشی و خیلی راحت داری درباره‌ی یک تصمیمی که قطعا زندگیت را زیر و رو خواهد کرد فکر می‌کنی و یک‌باره می‌رسی به آن لحظه‌ی اوج و تمام. 

درباره‌ی بچه‌دار شدن، درباره‌ی عوض کردن شغل و شهر، درباره‌ی سفرهای مهم، درباره‌ی دوستی‌هایم حتی یک‌باره و ساده تصمیم گرفته‌ام. در آن نقطه‌ای که فکر و خیال‌هایم نقطه‌ی اوج را رد کرده و من اتفاق را قطعی فرض کرده‌ام از آن به بعد. 

این روزها هم یکی از آن لحظات است باز. یادم باشد چند ماه دیگر رنگ قلم را سیاه کنم که فراموش نکنم درباره‌ی چی نوشته بودم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 تیر1393ساعت   توسط مکشوف  | 

از آن متن‌هاست که نمی‌دانم قرار است چه بنویسم. ولی می‌دانم که باید بنویسم.

... و روز ادامه‌ی همان روزها‌ست و هنوز جنگ هست و هنوز آدم‌ها آدم‌ نشده‌اند. به اسم عقیده می‌جنگند، به اسم دموکراسی می‌جنگند، به اسم صلح می‌جنگند.

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست و من هنوز مثل این شاخه‌های نازک در طوفان، در هپروت سختی این دنیا سرگیجه دارم. 

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست و سوال من هم‌چنان باقی‌است که چرا از بین همه‌ی این سال‌ها، دقیقا همین روزها باید گذارم بیفتد به سریال مدار صفر درجه. ندیده‌ بودمش و هزار نفر از دور و نزدیک مدام پیغام می‌دادند که ببین و منِ فراری از ژانر فیلم‌ها و سریال‌های تاریخی یک‌باره به دام دیدنش افتادم.

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست و همه‌ی افلاک دست به دست هم داده‌اند که این بغض توی گلو مدام بالا پایین برود و تمام نشود و این شعر و صدا و موسیقی‌اش هم فرود بیاید روی اندوهم. 

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست اگرچه ماه خداست و روزهایش مثل همیشه با همه‌ی سال فرق می‌کند.

غرق شده‌ام. 

* علی‌رضا بدیع

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت   توسط مکشوف  | 

فصلی نامشخص از داستانی نامفهوم
 
سیزده سال بعد
گفته بود «دوری! خیلی دور. و به خاطر همین هر کاری برات راحته. نه دور جغرافیایی؛ از همه چی دور». اين سخت‌ترين فحشى بود كه در زندگيش شنيده بود. ولى آن‌وقت كه گفته بود، او نفهميده بود از كجاى حرف‌هايش ناراحت شده‌؛ فكر كرده بود لابد از كل قصه ناراحت است. ولى اينطور نبود. اين را وقتى فهميد كه می‌خواست سر خودش را با چهار تا مهره و سیم و بست فلزی گرم کند. راه که افتاد سمت فروشگاه و آقاى بنفش «دورهاى سخت» را خواند، همان‌جا دوزاریش افتاد که از کجا سوخته. دوزاری که نه، اشک‌هایش می‌ریخت مثل رگبار تابستان.
دور بودن برایش فحش بود؛ فحش بد. چون نخواسته بود دور باشد هيچ‌وقت. چون تمام تلاشش را كرده بود که نزديك بماند. به قيمت گزاف. بی‌انصافی بود، سنگین بود این حرفش. 
حالا ولى گذشته. گذشته و با خودش انگيزه‌ را هم برده. دور بودن و دور شدن حالا دیگر خنثى است. بى‌حس شده در برابر کلمات، در برابر مفهوم پشتش حتی. انگار يك‌باره کسی جفت‌پا پريده روى آن قلعه‌ی شنى‌اى كه به سختى لب ساحل درستش كرده بود. سست بود از اولش هم. باید می‌دانست حتی اگر  آدمی هم نباشد که قلعه‌ی شنی را خراب کند، قرص ماه که کامل شود، آب بالا می‌آید و همه‌چیز را می‌شوید و باخودش می‌برد. وَ يَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 تیر1393ساعت   توسط مکشوف  | 

قرار نبود برای دیدن بازی امروز ایران و آرژانتین جایی برویم. همین‌طوری یک‌هویی دوستمان زنگ زد که برویم دور هم باشیم و بعد از بازی ناهار بخوریم و این‌ها. هل‌هل بساط آیه را جمع کردم، یک‌ظرف بزرگ حمص گشنیز دار درست کردم با یک ظرف بیسکوئیت شور رفتیم. ده دقیقه از بازی گذشته بود که رسیدیم. سه تا خانواده‌ی دیگر هم بودند. همه میخ پای تلویزیون. چند تا اسباب‌بازی‌ای که برای آیه آورده بودم را دادم دستش خودم هم رفتم میخ شدم پای تلویزیون و آیه هم نشست کنارم. هر چند دقیقه یک‌بار نگاهش می‌کردم که تعجب کرده بود از فضا و زل زده بود به قیافه‌ها و چشم‌ها و هیجان‌های ما. وقتی همه با هم از جا می‌پریدیم و هوار می‌کشیدیم،، بلند اعتراض می‌کرد که مـــامـــــان (همین‌طوری کشیده). بعد من توضیح می‌دادم که همه خوش‌حالیم و نگران نباش و این‌ها به خاطر بازی فوتبال است.

نیمه‌ی دوم که بازی عالی‌تر شد و چند بار ایران حمله کرد آیه هم با بقیه پرید بالا پایین و ایران ایران خواند و دست زد. ولی خب ما جیغ هم زیاد کشیدیم. و آیه همین‌طور که با تعجب نگاهمان می‌کرد چند جیغ کوتاه زد که عکس‌العمل من را ببیند - چون یک عمری بهش یاد داده‌ام که جیغ زدن کار بدی‌است و آدم باید حرف بزند اگر اعتراض دارد. بعد باز من باید توضیح می‌دادم که بله ما هم نباید جیغ و داد کنیم و هی دلیل بتراشم و خلاصه با آن ضربان قلب 340 باید بسیار معقول و متین جلوه‌ی مادری را هم حفظ می‌کردم و تجربه‌ی جدیدی بود برایم. 

+ نوشته شده در  شنبه 31 خرداد1393ساعت   توسط مکشوف  | 

آه كه اگر مناجات شعبانيه نبود

اين شبها حتما جان من را گرفته بود

 

 

الهى انا عبد اتنصل اليك ....

الهى  انا عبد اتنصل اليك ...

 

الهى انا عبد اتنصل اليك ...

الهى  انا عبد اتنصل اليك ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت   توسط مکشوف  | 

از دست خودم شاکی بودم که چرا دیگر وبلاگ نمی‌خوانم. دوران طلایی وبلاگ‌خوانی من دوران گوگل‌ریدر فقید بود. هنوز ناله و نفرینم پشت سر گوگل است بابت این عمل خبطی که انجام داد و ریدر را فنا کرد. سطحی از تجمع فکر داشت تویش اتفاق می‌افتاد که حداقل در دنیای مجازی فارسی‌زبان بی‌سابقه بود. خلاصه که من آن دوره زیاد وبلاگ می‌خواندم. وبلاگ‌های خوبی را هم می‌خواندم. مردم هم خوب می‌نوشتند. هنوز همه استتوس نویسیشان این‌همه پیش‌رفت نکرده بود. هنوز توئیترشان نشده بود منبع خبر پراکنی به این شدت و حدت. نه که بد باشد ها. من آدمش نیستم. یعنی فکر کنم حداقل سه بار اکانت توئیتر باز کرده‌ام و بعد از جو اش شاکی شده‌ام. چه خبر است آنجا؟ خودم البته می‌دانم که دنیای تولید محتوای ژورنالیستی را در فضای مجازی چند صد متر به جلو پرتاب کرد. ولی یک‌طوری برایم جذابیت ندارد. نه این و نه آن فیس‌بوک که قبلا صدبار میزان شاکی بودنم را ازش نوشته‌ام. 

داشتم می‌گفتم دیگر وبلاگ نمی‌خوانم آن‌طور‌ها و می‌انداختم گردن گوگل این قصه را. ولی امروز دیدم دلیلش انگار این نیست. داشتم InoReader ام را زیر و رو می‌کردم دنبال ویلاگی می‌گشتم. یک‌هو فهمیدم آها! این آرشیو وبلاگی‌ای که من دارم مال دهه‌ی 80 است. و ما الان در دهه‌ی 90 هستیم. کاری با عدد و رقمش ندارم ها ولی مدل آدم فرق می‌کند. حوزه‌های علاقه‌ و فکرش هم. باید یک خانه‌تکانی عظمی راه بیندازم. شاید افاقه کند و باز برگردم به وبلاگ‌خوانی. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت   توسط مکشوف  | 

اخبار می‌گوید اژدها نزدیک‌تر از آن است که گمان می‌کردیم. از دهانش آتش می‌جهد و مردم را درسته درسته قورت می‌دهد. من نشسته‌ام این سر دنیا و یک‌چشمی اخبار می‌خوانم (یک چشم دیگرم به آیه است طبعا) و دلم آتش می‌گیرد. اژدها باید مهار شود؛ به هر قیمتی. حتی اگر حرمین را نادیده بگیریم و بحث درون مذهبی را کنار بگذاریم. این تفکر باید مهار شود از یک‌جا و به نظر من همه‌ی ما مسئولیم در قبال مهار شدنش. من از دیروز که این عکسه را دیده‌ام، سر درد گرفته‌ام. نه این‌که چیز جدیدی باشد این سن و سال کم برای تحت فرمان اژدها درآمدن، بلکه از تکرار این قصه مغزم سوت می‌کشد. 

چطور اژها را رام کنیم؟ این اژدها از آن رام‌شدنی‌ها نیست ولی همین اژدها بچه و نوجوان و جوان زیادی دارد که آن‌ها رام شدنی و تربیت پذیرند. این سرکشی‌ها و جنگ‌ها جایی شروع می‌شود و بعد از مدتی قائله‌اش می‌خوابد (این مدت ممکن است دو روز باشد یا 200 سال). مهم نوع نگاه دین‌مدارانه‌است که تفسیر این‌چنینی از آن باید اصلاح شود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت   توسط مکشوف  |