تبليغاتX
موج سبز آزادی

مکشوف
وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَيهِ مِن حَبلِ الوَرید
یک مفهومی هست توی جامعه شناسی به نام "تخیل/بینش جامعه شناسانه". گمانم اولین بار میلز به کار برده این اصطلاح را. معنی اش این است که یک جامعه شناس چیزی فراتر از رویداد در حال وقوع را می بیند. بینش جامعه شناسانه به فرد کمک می کند که از درون اتفاقات عادی زندگی معنای روابط پیچیده ی انسانی را فهم کند و تاثیر جزئیات کنش و واکنش ها را بر ایجاد الگوهای سازمان مند پیدا کند. 

دو هفته ی پیش به بچه های سال اولی که درس مبانی جامعه شناسی دارند مشق داده بودیم که یک اتفاق روزمره را انتخاب کنند و از بینش جامعه شناسی استفاده کنند و 2 صفحه برایمان بنویسند که بشود 10درصد از نمره ی آخر ترمشان. بعد من الان 2 هفته است جسته گریخته دارم نوشته های این 150 نفری را که توی گروه من هستند می خوانم و در عجبم از این همه ای که ما توضیح دادیم و مثال زدیم و حتی نمونه متن برایشان گذاشتیم و اینها باز نفهمیدند ما دقیقاً چه می خواهیم. امشب باید نمره هایشان را رد کنم و مثل لوکوموتیو تا خود صبح باید بخوانم و بخندم. ولی انقدر خوش می گذرد وقتی وسط یک مشت قصه پردازی -- یک عده فکر کرده اند تخیل جامعه شناسی یعنی قصه ی تخیلی -- یکباره متنی پیدا شود که طرف واقعاً فهمیده باشد موضوع از چه قرار است و اینکه پیتر برگر منظورش از seeing the general in the particular and seeing the strange in the familiar این نیست که لاطائلات ببافی در توصیف روزمره هایت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:58  توسط ن  | 

برف امروز برای این تک و توک درختانی که هنوز برگ های سرخ و زرد دارند، زود بود. اینقدر تند و سرد می آمد که اگر آفتاب بعدش نبود گمان می کردی وسط زمستان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 16:55  توسط ن  | 

دوست دارم تماشای این بچه هایی را که لباس های جورواجور می پوشند و کیسه به دست و trick-or-treat کنان می آیند از خانه هایی که چراغشان روشن است و کدوهای کنده کاری شده ی روشن دارند شکلات و خنزرپنزر می گیرند. گاهی دسته دسته با هم می آیند، گاهی تک تک. حتی تماشای پدر مادر های همراهشان هم لذت بخش است. costume هاشان از انواع حیوانات گرفته تا روح و اسکلت و غیره اینقدر متنوع و هیجان انگیز است -- مخصوصاً برای بچه های زیر 10 سال -- که هیچ جوره نمی شود این شب را با چراغ خاموش نشست در خانه.

ما هرسال چند ساعت اول غروب را خانه می مانیم و شکلات پخش می کنم بین این بچه ها. بعد راه می افتیم با بقیه ی دوستان خیابان گردی و از این کوچه به آن کوچه رفتن. بعضی خانه ها خلاقیت زیادی به خرج می دهند برای تزیین فضای بیرونی خانه هایشان. از انواع عروسک های وحشتناک گرفته تا همان کدوهای نارنجی شان را با دقت و حوصله چیده اند. تار عنکبوت به در و دیوارشان آویزان کرده اند، موش های سیاه و جادوگرهای خنده دار اینجا و آنجا گذاشته اند. از دار و درخت اطراف خانه روح و غول و کلاغ و گربه عروسکی آویزان کرده اند و ...

  

یکی از خانه های نزیک محله ما، هر سال یک کار گروهی خیلی با مزه انجام می دهد. گمانم یک گروه حداقل 40 50 نفره اند که بزرگ و کوچکشان از چندین روز جلوتر بسیج می شوند برای اجرای مراسم شب هالوین. یک تونل وحشت درست می کنند که تو در تو است و سر هر پیچ یک سری آدم لباس پوشیده و گریم شده و جادوگر و شیطان عروسکی کنار هم ایستاده اند و تو نمی دانی کدام به کدام است تا وقتی تکان بخورند برای ترساندنت. از انواع نور و صدا هم استفاده می کنند برای وهم آلود کردن فضا. بیرون ماز هم بیش از 20 نفر از همه سنی با گیریم های وحشناک دوره ات می کنند. وقتی مطمئن شدند کاملاً ترسیده ای،3 4 تا جادوگر، جلوی یک شومینه ی بزرگ چوب سوز، کنار عروسکهای زشت، به ذرت بوداده و نوشابه مهمانت می کنند.


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 16:27  توسط ن  | 

همان روز منتظر نماز ظهر بودم توی مسجد گوهر شاد و تعداد ذکری که می گفتم رسیده بود به پنج هزار تا که خانومی با دختر بچه اش نشست کنارم. سلام کرد و عید فردا را تبریک گفت. بوی عطرش و رنگ سفید مانتویش هنوز خاطرم هست. خوش بود حالش، من هم. ازم پرسید جا گرفته ای برای کسی؟ گفتم نه، تنهام. پرسید: اصلاً تنها آمدی مشهد؟ نگاهش کردم؛ ناحسابی به نظر نمی آمد. گفتم آره تنها آمدم، چطور؟ گفت نه که تعطیل است این چند روز، گفتم شاید دسته جمعی آمدید. همینطوری که تو نخ من بود ادامه داد: من هیچ وقت قسمتم نشده بود این موقع سال اینجا باشم، باورم نمی شد وقتی دیروز توی ترافیک سر پل رومی بهم خبر دادند که بلیط پیدا شده برای مشهد. خندیدم: اِ پس همسایه هم هستیم. اینقدر حرف زدیم تا صدای اذان پیچید. آخر حرفش گفت یادت باشد شماره تلفنت را بهم بدهی. بعد یک سری کلمه ردیف کرد پشت سر هم تو مایه های دختر خوب و دوره زمانه ی بد و من یک برادر دارم و ... گفتم باشد برای بعد از نماز. بعد نماز تا او به خودش بیاید و قلم و کاغذ پیدا کند، من رسیده بودم صحن انقلاب و رو به گنبد به مردمی نگاه می کردم که جلوی پنجره فولاد تنگاتنگ هم وول می خوردند و توی دلم غر می زدم که امان از این زوّارت و منتظر بودم.   
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 13:30  توسط ن  | 

گفتی: "همه یه کاری می کنن امشب و فردا این‌جا باشن؛ ما داریم هم‌این امشب بر می گردیم تهران؟" حرم غرق چراغ‌های رنگارنگ بود آن‌ شب. حرفهای من با صاحب حرم تمام شده بود. دلم صاف و روشن بود، هوای مشهد هم. تهران ولی هوایش خراب بود. آسمانش زیاد می غرید آن‌ شب. پروازمان با هزار ساعت تاخیر پرید. 

هیچ‌وقت دیگر، این شب سال را مشهد نبوده ام. آن‌ آخرین بار بود. 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 0:10  توسط ن  | 







پ.ن: آرامش و امنیت را به سرزمین من ارزانی دار.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 10:15  توسط ن  | 

بیش از یک سال است بازار بورس خرخره ی ما را ول نمی کند. یک سال است خط و نشان کشیده ام که برد و باختت دخلی به من ندارد، من بازی نیستم. یک سال است بروز احساسات غیر خطیِ سکته ای داشته ایم، افسردگی مزمن داشته ایم، عصبانیت داشته ایم، برو بی خیال شو داشته ایم، همین فردا کل پول را بکش بیرون داشته ایم، غرغر داشته ایم، تطمیع داشته ایم، نگاه های عاقل اندر سفیه و برعکس داشته ایم. باج داده ایم، لبخند الکی زده ایم، نقش بازی کرده ایم که انگار نه انگار امروز مارکت سقوط کرده و اوضاع درب و داغان شده یا بالا رفته و باید کاری کرد. من این بازی را دوست نداشته ام. از همان اول قول گرفته ام که حتی به قدر یک پرانتز باز و بسته حاضر نیستم درباره اش چیزی بشنوم. از همان روزها هم می دانستم حرفم برو نیست. می دانستم آخرش یک عصری شبی نیمه شبی باید بنشینم از مارکت و بالا و پایین شدنش بشنوم و گل گاوزبان دم کنم. می دانستم این مارکت که شعورش نمی رسد، آخرش خودم باید گره ی این اخم ها را باز کنم و اینقدر آسمان ریسمان ببافم که دو ثانیه یادش برود فردا اپل، ریم، مایکروسافت، سی وی اس و هزار تا شرکت کوفتی دیگر ریپورت می دهند و شاخص های بازار باز بالا پایین می شود. 

این بورس بازی بدجور اپیدمی است توی شرکت های اینجا. چه سیستم فاسدی است این سرمایه داری؛ خودش را از درون سرطانی می کند. آدم کجا خودش را گم و گور کند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 22:6  توسط ن  | 

خوابم نبرده است امشب. حس ماتیلدا بودگی دارم. گاهی باید از خود زندگی انتقام گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 2:43  توسط ن  | 

می توانی تصور کنی چقدر سخت است برای من که در جمع دوستانم بنشینم و پیشنهاد سفر دسته جمعی زنانه ای مطرح شود و کسانی از میان جمع کامنت بدهند که "راه دور نرویم چون همسرانمان دلشان شور می افتد و اجازه نمی دهند همراهتان بیاییم". می توانی تصور کنی که این "اجازه نمی دهند" چه سرگیجه ای در من ایجاد می کند. می توانی تصور کنی که هیچ کدام از خانوم های این جمع، مدرک تحصیلی شان کمتر از فوق لیسانس نیست، و سالهاست زندگی در غرب را تجربه کرده اند، و مدتهاست از منابع تصمیم گیری سنتی خانواگی شان دورند. با این حال هیچ کدام از این عوامل باعث نشده که آنها فکر کنند دارند حقی نامربوط برای همسرانشان قایل می شوند که تنها زمینه اش، رابطه ی قدرتی است که سالها در ذهن و رفتارشان جاگیر شده است. من نه ادعای رفتارهای فمنیستی دارم و نه چارچوب فکریم نظریه ی فمنیزم است ولی هیچ نمی فهمم که این دوستان چطور پذیرفته اند که شریک زندگیشان تبدیل شود به عاملی بازدارنده برای تصمیم گیری مستقل -- با این پیش فرض که این تصمیم ها نه تاثیر منفی ای قرار است بگذارند بر زندگی مشترک و نه خارج از اصول دین و مذهبند و نه هیچ چیز دیگر. این دست اتفاقات برای حافظه ی من مثل صاعقه می ماند.

انگار مدتی فراموش کرده بوده ام که سایه ی آن قدرت مطلق مردانه هنوز با شدت تمام بر زندگی زنان سرزمین من باقی است؛ چه در ایران باشند چه خارج از آن؛ شاید چون زندگی خودم از این نوع نگاه فاصله دارد. حافظه ی زنانه ی در چنبره ی قدرت مسلط مردانه ام آنقدر ضعیف شده که وقتی هفته ی پیش یاد تمدید گذرنامه ام افتادم و رفتم مدارکش را جمع  و جور کنم بفرستم سفارت ایران، از اینکه می دیدم فرم مخصوص اجازه نامه ی همسر به علاوه ی اصل گذرنامه اش باید همراه مدارک من پست شود، تا دو روز بغض راه گلویم را گرفته بود. و اینقدر طعم این یادآوری تلخ بود که هنوز مدارک را نفرستاده ام. من تمام این مدت یادم رفته بود که 5 سال پیش برای تمدید گذرنامه ام چطور با هزار بدبختی دفتر خانه ای را پیدا کردیم که امضای پدر وحید را جای او قبول کنند. چون پروسه ی تاییدیه ی اجازه خروج از کشور، اگر قرار بود از طریق سفارت ایران در اوتاوا طی شود -- وحید کانادا بود آن زمان-- ماهها طول می کشید و من باید هرچه زودتر گذرنامه ام را تمدید شده می فرستادم برای ویزای مهاجرت و وقت نبود و اعصاب نداشتم و همه ی اینها ...

هیچ خوش ندارم که فکر کنم این قواعد ناهمگون با زندگی و سطح شعور، فرهنگ، منطق و ... خانومها (ی --بگذار بگویم مذهبی--) برخاسته از دینمان است و خوب می دانم که باید اصول دینمان را از نو بخوانیم. و گمانم به همین زودی ها، روزی باید به دوستانی که اینهمه مراقب "نگران شدن" همسرانشان هستند پیشنهاد کنم کمی فارغ از چارچوب هایی رایج، به زندگیشان و نقش همسرانشان در تصمیم گیری برای فعالیت های نامشترک نگاه کنند. چون این "نگرانی" از نظر من تنها "توجیهی" است برای اِعمال آن قدرت مردانه. (به من نگویید واقعاً نگران می شوند با وجود این همه وسایل ارتباطی و قابلیت های مدیریت زنانه در صورت بروز مشکلات احتمالی) 

پ.ن: گمانم من عصبانی بوده ام که این پست را نوشته ام بعد کمی ادویه اش زیاد شده. بحث من تبلیغ زن سالاری نیست. از نظر من زندگی مشترک، چیزی ورای این رابطه ی قدرت است. و  اگر قرار است "مشترک" و به نفع هر دو باشد، اِعمال قدرت یک طرفه در تصمیم گیری --از هر طرف که باشد-- محدود کننده و بر هم زننده ی آرامش است، حداقل برای من هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 22:33  توسط ن  | 

من نمی فهمم اگر هفته ای یک بار این دلشوره ی غریب که معلوم نیست سر و تهش کجاست را نداشته باشم قرآن خدا غلط می شود؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 13:24  توسط ن  | 

دارم با قدم های تند از student center  می روم طرف اتاق کارم که از پشت صدای دویدن و نزدیک شدن سه چهار نفر می آید. من هم که خانوم، محترم، بر نمی گردم ببینم کی دارد مثل اسب می دود و چرا. بعد در کمال ناباوری می بینم هر سه نفرشان جلوی من می ایستند و به روبان سبز دسته ی کیفم اشاره می کنند و می گویند: "همین، می خواستیم مطمئن شویم. نه که روسری سرت بود گفتیم نکند این روبان سبز یعنی یک چیز دیگر." می خندم و جواب می دهم: "همان است؛ مطمئن باشید." می ایستیم کمی گپ می زنیم. از ایرانی های تازه وارد دانشگاهند. برق چشم هایشان مرا یاد آن خانم هایی می اندازد که هفته ی قبل از انتخابات توی کنسرت همایون شجریان دیدم. آن شب که رفته بودیم تورنتو برای کنسرت دقیقاً 6 روز به انتخابات مانده بود و من روسری ام سبز بود. وقت تنفس که شد و از سالن آمدیم بیرون، دو تا خانم مسن آمدند جلو و بی مقدمه پرسیدند چطوری می روی اتاوا برای رای. توضیح دادم که من از تورنتو نمی روم ولی خبر دارم که از تورنتو هم بچه ها می روند و باقی قصه. یکیشان که از قضا چشمهای سبزی داشت با یک لحن بغض آلود و اشک در چشم گفت "ایشالا این موج سبز و این همه امید به جایی برسه." برق نگاه این سه الف بچه ی امروز همان بود که توی چشم های آن دو تا خانم هم بود.  


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 17:22  توسط ن  | 


آقای قربانی! مرهم گذاشتید بر زخم های روح من، امروز.


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:2  توسط ن  | 

همچین جایی بودیم این چند روز. از بهشت -- وقتی پاییزی بشود -- چیزی کم نداشت. سرد بود ولی نه غیر قابل تحمل.

* یادم نیست از کجا مانده در ذهنم این مصرع

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 16:49  توسط ن  | 

از خوشی های روزگار یکی این است که پاییز اینجا بی نهایت زیباست. دیگر اینکه ما امروز می رویم یک سفر چند روزه برای رصد برگ های پاییزی. بر گشتم باید بنویسم که یکی از تفریحات فصل سرمای اینجا رفتن به کلبه های بیرون شهر (cottage) است -- البته تا جایی که من دیده ام مجلل تر از آن است که اسمش را بشود گذاشت کلبه. گاهی برای ورزش های زمستانی می روند گاهی هم همینطوری محض عوض شدن حال و هوا. در ضمن کسی در این سفر همراهمان است که خیلی وقت است دلم می خواهد یک دل سیر ببینمش. این سالها هر بار دیده ایم هم دیگر را جسته گریخته و هل هل بوده.

پ.ن: عکس را مرضیه گرفته است پارسال.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 9:54  توسط ن  |