وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَيهِ مِن حَبلِ الوَرید
بالاخره کاری که هزار سال پیش باید انجام می‌شد را عملی کردم. از این‌جا رفته‌ام؛ جای دیگری قرار است بنویسم باز. آدرسش این است. کل آرشیو و پست‌های نیمه‌کاره و تمام کامنت‌ها را برداشتم بردم خانه‌ی جدید. هنوز کار دارد مرتب کردنش البته. باشد که انگیزه‌ی نوشتم بازگردد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 شهریور1393ساعت   توسط مکشوف  | 

پیش درآمد: شاید شما هم اگر 5 ماه سال منظره‌ای را که من هر روز جلوی چشم‌هایم می‌بینم، می‌دیدید دنیا و مافی‌هایش را کلا فراموش می‌کردید و از صبح جلوی پنجره‌ی قدی می‌نشستید لیوان چای به دست و نهایتا اگر کتابی چیزی دور و برتان بود چند خطی می‌خواندید. واقعیت این است که منظره‌ی پشت پنجره و این درخت افرا من را هر روز پاگیرتر و دل‌بسته‌تر می‌کند به این خانه. اگر آیه نبود لابد تا خود شب از سر میز صبحانه بلند نمی‌شدم که مبادا یک لحظه از این درخت را از دست بدهم. درخت است دیگر. چیز عجیبی که نیست. من درگیرش شده‌ام. بماند. 

این تابستان یک واحد درسی آن‌لاین برداشته بودم که رو به اتمام است. «مدیریت پروژه» تجربه‌ی جدید و فضای متفاوتی داشت در برابر کارهایی که کرده‌ام و درس‌هایی که مدام خوانده‌ام این سال‌ها. البته اصلا نیت تغییر فاز ندارم. یعنی اگر یک درصد فکر کنید که من آدم منجمنت و بیزینس و مارکتینگ و این‌ها باشم؛ اصلا. منتهی یک وجهی دارد این درس که به شما یک سری ابزار علمی مدیریتی ارائه می‌کند که بتوانید به وسیله‌ی آن‌ها پروژه‌های بزرگ تحقیقاتی را عملی کنید با کم‌ترین ریسک ممکن. این فکر هم از آن‌جایی به سرم زد که داشتم کارهای آماری تحقیقاتی‌ای که در ایران می‌شود را می‌خواندم دیدم ظاهرا چیزی در حد و حدود پروژه‌های کلانی که این‌‌طرف دینا کار می‌شود، اصلا وجود ندارد. شاید علمش باشد ولی عملی نمی‌شود. خلاصه همان بحث قدیمی لنگ بودن مدیریت و این‌حرف‌ها. این درس از آن چیزهایی بود که باید ازش سر در می‌آوردم. به هرحال هفته‌ی سوم یا چهارم کلاس به این نتیجه رسیدم که اوه اوه، من اصلا آدم معادلات بیزینسی نیستم؛ فضای شرکت‌های بزرگ سرمایه‌داری. ولی از آن‌جایی که کاری را که شروع می‌کنم باید تا تهش بروم، ادامه دادم ولی با خودم عهد کردم حرص نخورم. خوش‌حالانه بگذرانمش. خیلی هم نمی‌توانستم رویش وقت بگذارم. چون مگر کل تابستان ما چند روز است که آدم این‌طور بگذراندش؟

ولی بامزه‌گی قصه این است که من کلا فرصت خواندن دو کتاب بسیار قطور مربوطه را ندارم فقط نوت‌های استاد را می‌خوانم - آن‌هم نصف و نیمه. هر هفته هم باید در یک‌سری مباحثات شرکت کنیم و با باقی دانش‌جوها درباره‌ی سوال‌های مطرح شده حرف بزنیم و بنویسیم و این‌ها. چهارتا هم مشق پروژه‌ای داشتیم که سه‌تایش را تحویل داده‌ایم. در زمان تحویل پروژه‌ها، حال من این‌طور بوده که مثلا یک‌شنبه‌ ساعت 12 شب ددلاین است و من تازه جمعه می‌روم صورت مسئله را می‌خوانم و شنبه به این فکر می‌کنم که آیا صورت سوال به زبان چینی نوشته شده یا چی که من نمی‌فهممش و کلا بی‌خیالش می‌شوم. بعد یک‌هو حدود ساعت 6 عصر یک‌شنبه تصمیم می‌گیرم که بفهمم مسئله را و پروژه را تحویل بدهم. آیه را می‌سپارم به وحید، عینکم را می‌زنم و می‌نشینم پشت لپ‌تاپ، 6 ساعت بی‌وقفه کشف و شهود می‌کنم در واژه‌ها و معادلات و مثال‌ها و توضیح‌ها. معمولا ساعت 11:59 پروژه را آپلود می‌کنم و به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و لبخند می‌زنم به هوش خودم. طرح مشق‌ها معمولا طوری‌است که اگر بخواهی چیزی بنویسید حتی در سطح بسیار مبتدیش، باید مطلب را فهمیده باشی. همه‌ی منابع دنیا هم که زیر دستت باشد، تقلب و کم‌کاری بی‌معنی‌است. یا چیزی را یاد می‌گیری و آن واحد را پاس می‌کنی یا پاس نمی‌کنی چون چیزی بارت نیست. حالت متوسط و میانه معنی ندارد. یعنی یک‌طور شیرفهم شده‌ای باید باشی وقتی کلاس‌ها تمام می‌شود حتی اگر فقط خواسته باشی نمره‌هایی متوسط در مشق‌های پروژه‌ای بگیری.

همین هفته‌ی پیش پروژه‌ای را انجام دادم که عملا محتوایش از پیش آماده بود. من فقط باید فرمت کار را به سبک مشق در می‌آوردم و جدول‌ها و دیاگرام‌ها را می‌کشیدم. 6 ساعت تمام مفید کار کردم و ساعت 12 به طرز شگفت‌آوری فهمیدم که کل چیزهایی که باید یاد می‌گرفتم در این درس را فهمیده‌ام با انجام این پروژه. عذاب‌وجدان درس نخواندنم را آرام کرد. بامزه‌ترش این‌که بعد از این‌که نمره‌اش آمد فهمیدم که پروژه‌ی اصلی این کلاس، همین مشق بوده و من نگرانی خاصی برای تمام کردن ایده‌آلانه‌اش نداشتم یعنی حتی حال نداشتم دیاگرام‌ها را توضیح مفصل بدهم. حس موفقیت آن‌جاست که خنده‌ام می‌گیرد به جای حرص خوردن. انگار کل نگاه من به درس خواندن عوض شده. نه این‌که جدی نگیرمش، دنیا را طور دیگری می‌بینم. 

*ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت   توسط مکشوف  | 

آن روزها که من روی مسئله‌ی جنگ سی‌ و سه روزه‌ی لبنان و تاثیر رسانه‌ها بر آن کار می‌کردم، هنوز تاثیر اینترنت و فضای مجازی این‌قدر عیان نبود که بشود رویش مانور داد. طی سا‌ل‌های بعدش محققین زیادی روی ابعاد و وجوه مختلف فضای مجازی و زندگی توامان انسان‌ها در دو فضای کار کردند. همین 4 سال پیش که من روی مسئله‌ی بروز اقتدار دینی بر دنیای مجازی کار می‌کردم هنوز به تعداد انگشتان دستهایم مقاله‌ی قابل استناد وجود نداشت. این روزها ولی از در و دیوار تحلیل و تحقیق می‌ریزد در این حوزه. خوب است. برای من که تخصصم این است ذوق دارد. این‌که دارم تاثیر شبکه‌های اجتماعی و قدرتشان را بر افکار عمومی می‌بینم جالب است.

از همان اولش وقتی شروع کردیم به تئوریزه کردن فضای مجازی برای تحلیل علمی‌تر، یک چیزی ته ذهنم بهم می‌گفت که این رسانه‌ی جدید می‌تواند بشریت را به سمت صلح بیش‌تر راهنمایی کند. چون تک‌صدا نیست و مخاطب، خود تولید کننده‌ی محتواست و امکان کنترلش به صفر مایل است. یا همین که افراد لزوما مجبور به بروز هویت حقیقی خود نیستند و همین باعث می‌شود که احتمال بروز و ظهورشان (در هر حیطه‌ای) بی‌سانسورتر و کم‌ترس‌تر باشد.

شبکه‌های اجتماعی آن‌لاین با همه‌ی کژکارکردهایی که بر زندگی فردی و بعضا اجتماعی آدم‌ها داشته، این‌قدر دارد قدرت‌مند عمل می‌کند که جنبش‌هایی مثل بایکوت‌ کردن خرید کالاها و مارک‌هایی که حامی اسرائیل بودند رسما سرمایه‌داران این شرکت‌ها را ترسانده. راست یا دروغ دارند راه و بیراه از خودشان دفاع می‌کنند که ما اسرائیل را حمایت نمی‌کنیم و غیره (مثلا کمپانی تولید قهوه‌ی استارباکس امروز در هافینگتن‌پست قسم و آیه آورده که ما به اسرائیل کمک مالی نمی‌کنیم. یا کمپانی محصولات بهداشتی- آرایشی گارنیه از این‌که بسته‌های لوازم بهداشتی‌اش به دختران ارتش اسرائیل هدیه شده،  عذرخواهی کرده و گفته این سیاست کلی کمپانی نیست و این تصمیم شعبه‌ی محلی بوده‌است). یعنی نفس همین ترسیدن نشان می‌دهد جنبش‌های فضای مجازی صد برابر بیش‌تر از تظاهرات‌ ضد جنگ و نشست‌ها و پیمان‌نامه‌ها کارکرد دارد. حداقلش این است که از این‌که ضرر مالی کنند به وحشت افتاده‌اند. در همین سال‌های گذشته حداقل دوبار دیگر (سر همان جنگ سی‌ و‌ سه روزه و هم بار پیش در جنگ غزه) کمپین‌های ضد جنگ راه افتاد ولی میزان تاثیر‌گذاری آن‌ها با جنبش‌های این چند هفته‌ي اخیر غیر قابل مقایسه‌است. علت‌های مختلفی هم دارد. یکی از علت‌ها میزان همه‌گیر شدن استفاده از اینترنت است و دست‌رسی آسان به اطلاعات. دست‌رسی آسان به اینترنت و عضویت در شبکه‌های اجتماعی آن‌لاین،‌ تصمیم‌گیری درباره‌ی اتفاقات و توافقات کلان دنیا را از سیطره‌ی یک‌سری ابرقدرت به سطح عمومی‌ مردم گسترش داده. این البته لایه‌ی بسیار سطحی‌ای از میزان تاثیرگذاری شبکه‌های اجتماعی است که این روزها رسما می‌تواند به عنوان «سرمایه‌» برای افراد و جوامع تعریف شود. 

بقیه‌اش باشد برای بعد - شاید مقاله‌ی‌ کنفرانس سال بعد را همین روزها نوشتم. 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مرداد1393ساعت   توسط مکشوف  | 

من آدم تصمیم‌های ناگهانی‌ام. به پشت سرم که نگاه می‌کنم همه‌ی تصمیم‌های مهم زندگیم را یکهو گرفته‌ام. نه این‌که بهشان فکر نکرده باشم. فکر کرده‌ام ولی در یک لحظه‌ی بخصوصی که لزوما لحظه‌ی مملو از احساساتی هم نبوده ناگهان تصمیم گرفته‌ام. می‌خواهم بگویم از این آدم‌هایی نیستم که ماه‌ها و سال‌ها طول بکشد تا وضعیتش را از چیزی که هست به چیزی که فکر می‌کنم باید باشد تغییر بدهد. یا مدام از این و آن نظر بخواهد. یک برهه‌ی سنگین فکری را رد می‌کنم بعدش خودم را غافل‌گیر می‌کنم. 

قصه‌ی ازدواجمان مثلا. حالا دیگر حسابش را ندارم که چند ساعت پشت‌سر هم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم در آن ده روز. ولی این را یادم هست که همین‌طور که نشسته بودیم توی پارک جمشیدیه روی یکی از تخته سنگ‌های مشرف به دریاچه و بلال گاز می‌زدیم، داشتیم درباره‌ی مراسم عروسی و این‌ها نظریه‌پردازی می‌کردیم و این یعنی تمام بود قصه. یعنی تصمیمه گرفته شده بود در ذهنم. شب که داشتم بر می‌گشتم از قنادی سر فرشته، یک جعبه شیرینی مربایی گرفتم و بردم خانه. از در رفتم تو و به اعضای خانه اعلام کردم که دخترشان دارد عروس می‌شود.

می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟ از این‌که گاهی آدم تصمیم‌های بزرگ زندگیش را در حین بلال گاز زدن می‌گیرد. در این‌باره داشتیم با زینب حرف می‌زدیم این‌بار که آمده بود پیشمان. همین‌طور که سامان و آیه همه‌ی خانه را گذاشته بودند روی سرشان، داشتیم می‌گفتیم فکرش را بکن نشسته‌ای و چای می‌نوشی و خیلی راحت داری درباره‌ی یک تصمیمی که قطعا زندگیت را زیر و رو خواهد کرد فکر می‌کنی و یک‌باره می‌رسی به آن لحظه‌ی اوج و تمام. 

درباره‌ی بچه‌دار شدن، درباره‌ی عوض کردن شغل و شهر، درباره‌ی سفرهای مهم، درباره‌ی دوستی‌هایم حتی یک‌باره و ساده تصمیم گرفته‌ام. در آن نقطه‌ای که فکر و خیال‌هایم نقطه‌ی اوج را رد کرده و من اتفاق را قطعی فرض کرده‌ام از آن به بعد. 

این روزها هم یکی از آن لحظات است باز. یادم باشد چند ماه دیگر رنگ قلم را سیاه کنم که فراموش نکنم درباره‌ی چی نوشته بودم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 تیر1393ساعت   توسط مکشوف  | 

از آن متن‌هاست که نمی‌دانم قرار است چه بنویسم. ولی می‌دانم که باید بنویسم.

... و روز ادامه‌ی همان روزها‌ست و هنوز جنگ هست و هنوز آدم‌ها آدم‌ نشده‌اند. به اسم عقیده می‌جنگند، به اسم دموکراسی می‌جنگند، به اسم صلح می‌جنگند.

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست و من هنوز مثل این شاخه‌های نازک در طوفان، در هپروت سختی این دنیا سرگیجه دارم. 

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست و سوال من هم‌چنان باقی‌است که چرا از بین همه‌ی این سال‌ها، دقیقا همین روزها باید گذارم بیفتد به سریال مدار صفر درجه. ندیده‌ بودمش و هزار نفر از دور و نزدیک مدام پیغام می‌دادند که ببین و منِ فراری از ژانر فیلم‌ها و سریال‌های تاریخی یک‌باره به دام دیدنش افتادم.

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست و همه‌ی افلاک دست به دست هم داده‌اند که این بغض توی گلو مدام بالا پایین برود و تمام نشود و این شعر و صدا و موسیقی‌اش هم فرود بیاید روی اندوهم. 

... و روز ادامه‌ی همان روزهاست اگرچه ماه خداست و روزهایش مثل همیشه با همه‌ی سال فرق می‌کند.

غرق شده‌ام. 

* علی‌رضا بدیع

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت   توسط مکشوف  | 

فصلی نامشخص از داستانی نامفهوم
 
سیزده سال بعد
گفته بود «دوری! خیلی دور. و به خاطر همین هر کاری برات راحته. نه دور جغرافیایی؛ از همه چی دور». اين سخت‌ترين فحشى بود كه در زندگيش شنيده بود. ولى آن‌وقت كه گفته بود، او نفهميده بود از كجاى حرف‌هايش ناراحت شده‌؛ فكر كرده بود لابد از كل قصه ناراحت است. ولى اينطور نبود. اين را وقتى فهميد كه می‌خواست سر خودش را با چهار تا مهره و سیم و بست فلزی گرم کند. راه که افتاد سمت فروشگاه و آقاى بنفش «دورهاى سخت» را خواند، همان‌جا دوزاریش افتاد که از کجا سوخته. دوزاری که نه، اشک‌هایش می‌ریخت مثل رگبار تابستان.
دور بودن برایش فحش بود؛ فحش بد. چون نخواسته بود دور باشد هيچ‌وقت. چون تمام تلاشش را كرده بود که نزديك بماند. به قيمت گزاف. بی‌انصافی بود، سنگین بود این حرفش. 
حالا ولى گذشته. گذشته و با خودش انگيزه‌ را هم برده. دور بودن و دور شدن حالا دیگر خنثى است. بى‌حس شده در برابر کلمات، در برابر مفهوم پشتش حتی. انگار يك‌باره کسی جفت‌پا پريده روى آن قلعه‌ی شنى‌اى كه به سختى لب ساحل درستش كرده بود. سست بود از اولش هم. باید می‌دانست حتی اگر  آدمی هم نباشد که قلعه‌ی شنی را خراب کند، قرص ماه که کامل شود، آب بالا می‌آید و همه‌چیز را می‌شوید و باخودش می‌برد. وَ يَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 تیر1393ساعت   توسط مکشوف  | 

قرار نبود برای دیدن بازی امروز ایران و آرژانتین جایی برویم. همین‌طوری یک‌هویی دوستمان زنگ زد که برویم دور هم باشیم و بعد از بازی ناهار بخوریم و این‌ها. هل‌هل بساط آیه را جمع کردم، یک‌ظرف بزرگ حمص گشنیز دار درست کردم با یک ظرف بیسکوئیت شور رفتیم. ده دقیقه از بازی گذشته بود که رسیدیم. سه تا خانواده‌ی دیگر هم بودند. همه میخ پای تلویزیون. چند تا اسباب‌بازی‌ای که برای آیه آورده بودم را دادم دستش خودم هم رفتم میخ شدم پای تلویزیون و آیه هم نشست کنارم. هر چند دقیقه یک‌بار نگاهش می‌کردم که تعجب کرده بود از فضا و زل زده بود به قیافه‌ها و چشم‌ها و هیجان‌های ما. وقتی همه با هم از جا می‌پریدیم و هوار می‌کشیدیم،، بلند اعتراض می‌کرد که مـــامـــــان (همین‌طوری کشیده). بعد من توضیح می‌دادم که همه خوش‌حالیم و نگران نباش و این‌ها به خاطر بازی فوتبال است.

نیمه‌ی دوم که بازی عالی‌تر شد و چند بار ایران حمله کرد آیه هم با بقیه پرید بالا پایین و ایران ایران خواند و دست زد. ولی خب ما جیغ هم زیاد کشیدیم. و آیه همین‌طور که با تعجب نگاهمان می‌کرد چند جیغ کوتاه زد که عکس‌العمل من را ببیند - چون یک عمری بهش یاد داده‌ام که جیغ زدن کار بدی‌است و آدم باید حرف بزند اگر اعتراض دارد. بعد باز من باید توضیح می‌دادم که بله ما هم نباید جیغ و داد کنیم و هی دلیل بتراشم و خلاصه با آن ضربان قلب 340 باید بسیار معقول و متین جلوه‌ی مادری را هم حفظ می‌کردم و تجربه‌ی جدیدی بود برایم. 

+ نوشته شده در  شنبه 31 خرداد1393ساعت   توسط مکشوف  |