X
تبلیغات
مکشوف
وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَيهِ مِن حَبلِ الوَرید


لابد هرکس مسئول مینی‌مال‌نویسی خودش است

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1392ساعت   توسط مکشوف  | 

این زمستان که تمام شود من بیش‌ از یک‌سال پیر شده‌ام. بس‌که سرد و سخت بود و جان من یکی بالا آمد. شاید چون با بچه بیرون رفتن سخت بود و من نمی‌خواستم توی خانه بنشینم. امروز بعد از مدت‌ها، هوا خوب شده یک‌باره؛ منفی سه بود گمانم. همه ریخته بودند بیرون و آفتاب بود. باید می‌رفتیم خرید ولی اصلا حال این‌که آیه را به دندان بگیرم و دنبال خودم بکشم این‌طرف آن‌طرف نداشتم. با وحید ماندند خانه و من رفتم. در عرض 4 ساعت به 5 فروشگاه سر زدم. صف‌های خرید طولانی. آدم‌های بی‌کت و کاپشن و کلاه. 

در یکی از فروشگاه‌های مواد غذایی، خانم تبلیغات‌چی یک مدل نان نازک ترد با پنیر و خیار به مردم تعارف می‌کرد، ملت هم از طعمش شگفت‌زده می‌شدند. اصولا این‌ها خیلی خیار را درک نمی‌کنند. طبعا چون شیرین نیست. و هر چیز شیرین نباشد پس به چه درد می‌خورد در قاموس امریکای شمالی. یک‌بار کسی از ما که یک‌ سبد خیار خریده بودیم از شنبه‌بازار کشاورزها - تابستان بود - پرسید این همه خیار را چه‌کار می‌کنید. «این همه‌»‌ای هم نبود البته ولی گفتیم با نمک می‌خوریم مثلا، روی سالاد می‌ریزیم مثلا. گفت اِ چه جالب. گفتیم هوم. خودشان خیارشیرین درست می‌کنند مثل ما که خیارشور درست می‌کنیم (خیارشور هم دارند ولی به ذائقه‌یشان خیلی نمی‌سازد). 

آن یکی مغازه لباس‌های زمستانی‌اش را حراج کرده بود، آتش زده بود به مالش. اصلا نخریدم. با این‌که می‌دانم پشیمان می‌شوم سال دیگر. طبعا معقول بود برای آیه کاپشن و چکمه و این‌جور چیزها می‌خریدم  ولی این‌که فکر کنم سال دیگری هم هست که زمستانی دارد به مرز دیوانگی می‌رساندم. اصلا طرف لباس زمستانی‌ها نرفتم. عوضش جنون هوای گرم و آفتاب گرفتم، برای خودم سه تا پیرهن با دامن‌های بلند خریدم. خنک. تابستانی. از در فروشگاه بیرون آمدنه خانمه که تازه داشت وارد می‌شد پرسید شلوغ بود؟ فکر کردم با چه معیاری جواب بدهم؟ با معیار خیابان‌های تهران دم عید یا با معیار یک‌روز آفتابی نه‌چندان گرم شهرهای این‌جا؟ گفتم تقریبا شلوغ بود. بعد گفتم لابد تو که برود پیش خودش فکر می‌کند دختر دیوانه! این‌جا که جای سوزن انداختن نیست. گرچه این‌ها از جمعیت خوششان می‌آید بس‌که زمستان را چپیده‌اند توی خانه و کسی را ندیده‌اند. 

برا خودم شکلات لینت خریدم. موس شکلات تلخش را. دو تکه که بیش‌تر نمی‌شود خورد. سنگین است. 

خانه که برگشتم آیه تازه از خواب ظهرش بیدار شده بود و مثل همیشه این‌قدر با وحید بهش خوش گذشته بود که چشم‌هاش برق می‌زد. چتری موهایش را کوتاه کرده‌ام چشم‌ها و ابروهایش پیدا شده‌اند بیش‌تر. برق بازی‌گوشی توی چشم‌هاش هم. 

بساط اروماتراپی (رایحه درمانی؟) امروزم را عَلَم کردم؛ این‌بار لیمو و انیس و رزماری. یکی از شمعهای زیر کاسه ادا در آورد مدام و خاموش شد. بی‌خیالش شدم. آیه دستش را کرد توی کاسه‌ی آب و ستاره‌ی انیس را آورد بیرون و دنبال ماه می‌گشت در کاسه. از پیدا کردن ماه که ناامید شد، لیموها را هم زد و یکیش را آورد بیرون مشغول خوردن شد و رفت پی کارش. حالا یک کم بوی لیمو می‌آید و رزماری. بروم شمعش را  روشن کنم باز. 

پ.ن. آیه برای خودش حرف می‌زند. مثل همه‌ی بچه‌ها به زبان خودش. فکر هم می‌کند که هرچه بلندتر حرف بزند و دهنش را کج و کوله‌تر کند من بیش‌تر حرفش را می‌فهمم. می‌رود روی صندلی می‌ایستد به خودش تذکر می‌دهد باگووم‌با (sit on your bum) - توی گروه بازی بهش گفته‌اند نباید روی صندلی بایستد، انگلیسیش را یاد گرفته - با همین حروف می‌گوید باگوم (بادوم) من پیش خودم فکر می‌کنم از کنار کدام خانواده‌ی افریقایی رد شده‌ام یعنی که بچه‌ام لهجه گرفته؟ 

*سعدی می‌گوید که «زمستان‌ست و بی‌برگی بیا ای باد نوروزم | بیابا‌ن‌ست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم»


+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1392ساعت   توسط مکشوف  | 

زمستان که طولانی و سخت باشد باید برای خودت راه فرار باز کنی که سگ‌ سیاهت بزرگ نشود و زندگیت را اشغال نکند. من و وحید عملا از وقتی آمده‌ایم این شهر جدید فرصت سفر باهم نداشته‌ایم. سفر به معنای سفر تفریحی البته وگرنه چندباری این‌طرف آن‌طرف رفتیم. بعد از تعطیلات ژانویه که مهمان‌هایمان رفتند، فکر کردیم برویم سمت نقاط گرم‌سیر. چند روز وقت گذاشتم به سختی (چون جلوی آیه پای لپ‌تاپ نمی‌نشینم)، سرچ کردم راجع به گزینه‌های موجود برای اواسط فوریه که آخر هفته‌ی طولانی روز خانواده‌ی کانادا بود. بهترین گزینه به نظر فلوریدا-میامی می‌آمد. از فکر این‌که از این هوای سرد در برویم و یک هفته روی آفتاب گرم را ببینیم ذوق می‌کردم. تصور این‌که آیه بتواند توی طبیعت بدود و ببریمش کنار ساحل اقیانوس که شن‌بازی و آب‌بازی کند انرژی خوبی بهم می‌داد. یک واقعتی هم وجود دارد و آن این‌است که سفرهای دوتایی من و وحید به شدت سفرهای خوبی از آب درآمده تا به حال و من مدام پی فرصت برای ایجاد دوباره‌ی آن لحظه‌های خوب می‌گردم. ولی وحید به دلش نبود سفر امریکا. دو سال است ایران نرفته و دلش تنگ است.

با این‌که خانواده‌های هردویمان امسال آمدند پیشمان ولی شب‌های متمادی نشست با من حرف زد که راضیم کند به سفر ایران. نه این‌که من ایران رفتن را دوست نداشته باشم. حکایت چیز دیگری‌ست. سفر ایران برای ما که سالی-دوسالی یک‌بار ایران می‌آییم، یک سری حس متضاد خوب و ناخوب است. لذت ایران آمدن و خستگی - واقعا جان‌کاه - طول سفر و ضعف انرژی از اشتیاق دیدار دوست و آشنا، اختلال روحی غریبی برای آدم درست می‌کند. این‌که مدام باید بدوی که به همه‌ی کارهایی که در ذهنت داری برسی یا همه‌ی آدم‌هایی را که می‌خواهی ببینی در این فرصت کوتاه اجازه‌ی آرام بودن را بهت نمی‌دهد. 

این‌ها همه‌اش بهانه‌است البته. «وطن» واژه‌ی غریبی‌است برایم این روزها. تا چند سال پیش آدم‌ها را، فضاها را، کوچه‌ پس‌کوچه‌ها را می‌شناختم. حالا نمی‌شناسم. جامعه‌ی درحال گذار با این سرعت سرسام‌آور، حس ناشناخته‌ای به آن‌ها که ازش مهاجرت کرده‌اند می‌دهد. دلشان تنگ‌است ولی معلول‌های دلتنگی دیگر نیستند، یا به آن‌شکل گذشته نیستند. آدم هم که نمی‌تواند مدام گیر گذشته بماند، توی یک ماه و دو ماه هم نمی‌تواند خودش را با این جامعه‌ی جدید وفق دهد. یک حس از این‌جا مانده از آن‌جا رانده‌ای به آدم دست می‌دهد که خودش برای خودش درست کرده. و وقتی برگردد سر خانه‌زندگیش، ممکن است سگ سیاه درسته قورتش بدهد. 

با همه‌ی این‌ها، شاید آرامش حرم امام رئوف دل آدم را سرجایش بنشاند. خدا را چه دیدی؟

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1392ساعت   توسط مکشوف  | 

بنا همیشه این بوده که نوشته‌ی این یک‌شب از سال، رک و راست باشد. یعنی این‌طور باشد که نخواهم برای خودم چیزهایی را که در این یک‌سال گذشته خوش‌آیند یا بدآیند جلوه دهم. ننوشتن همیشه به‌تر از ناراست نوشتن است. 

1- واقعیتش این است که امسال سال سهمگینی بود برای من. چرا؟ چون عادت داده‌ام خودم را به حرف نزدن. به قضاوت نکردن (در حد توانم البته) به سوال نپرسیدن راجع به زندگی این و آن. به راجع به آب و هوا و فصل و ترافیک و این‌چیزها حرف زدن. این‌ها البته نتیجه‌اش یکهو خورد توی صورتم امسال. یعنی وقتی که «باید» سوالی را بپرسی، وقتی که «باید» توضیحی را بدهی، وقتی که «باید» حرفی را بزنی، خب بپرس، بگو. که یک روزی نشوی مثل امسال من که حس خسران همه‌ی مولکول‌های بدنت را بلرزاند که وقتی گفتی دیگر دیر بود، خیلی دیر.

شما نمی‌دانید من از چه حرف می‌زنم. راستش این متن مال خودم است. برای مخاطب ننوشته‌ام. فقط همین را بدانید که گاهی دیر می‌شود. گاهی خیلی دیر می‌شود. وقتی هنوز فرصت دارید، با آدم‌هایتان حرف بزنید. نظرتان را بگویید. گذشته را مرور کنید مخصوصا جاهای خوبش را. حس‌هایتان را بگویید. حرف بزنید. سوال کنید از زندگی آدم‌ها - فضولی نکنید. از ریزه‌کاری‌های تکراری بپرسید، شاید خود آدم‌ها بقیه‌ی زندگی را برایتان گفتند و آن‌وقت شما دریچه‌ای پیدا کردید که بیش‌تر دوستشان داشته باشید.

2- آیه طبعا برزگ‌ترین و پررنگ‌ترین جای‌گاه را دارد در امسال من. همین من‌ای که فهمیده‌ام چقدر آدم‌ها در تربیت‌کردن و تعلیم دادن بچه‌هایشان ناتوانند. چرا؟ چون خیال می‌کنند می‌توانند بچه تربیت کنند. درحالی که بچه‌ است که دارد آن‌ها را تربیت می‌کند. به همین سادگی. این دومین چیزی است که امسال یاد گرفته‌ام. این جمله را برای آیه می‌نویسم - اگر روزی این‌ها را خواند بداند که خیلی از پدر و مادرها همه‌ی تلاششان را می‌کنند که هوش و استعداد بچه‌هایشان هدر نشود، آن لوح سفید و دست‌نخورده‌ی طبع و روانشان بی‌لک بماند، ولی - جدای از تاثیر محیط - پدر و مادرها از آن‌چه در چنته دارند می‌توانند برای بچه‌هایشان خرج کنند نه بیش‌تر. می‌توانند تلاش کنند کیفیت و کمیت چنته را بالا ببرند ولی آن هم حدی دارد. بضاعت آدم‌ها محدود است. خیلی از پدر و مادرها هرچه در توان دارند خرج می‌کنند برای بچه‌شان. اگر بچه‌ای شرایطش را دوست ندارد، خوب است که بداند پدر و مادرش چیز بیشتری نداشته‌اند که برایش خرج کنند. همه‌ی بضاعتشان همان بوده - مادی و معنوی. 

این‌ها چیزهای مهمی بود که امسال یاد گرفتم. هزینه‌اش سنگین بود البته. 

3- آدم‌ها شغل‌های متنوعی دارند در دنیا. بعضی شغل‌ها واقعا حیرت‌انگیزند. نه به خاطر مثلا مقدار درآمدی که نصیب آدم می‌کنند یا به علت فوق تخصصی بودنشان، بلکه دقیقا به علت ساده بودنشان و در عین حال دست نیافتنی بودنشان. مثلا؟ یک‌روز در لابی یکی از این هتل‌های چیتان دبی نشسته بودم و زل زده بودم به آکواریم دیواری -پر از ماهی‌های بزرگ- رو به رو. یک‌باره آقایی با لباس غواصی آمد شروع کرد شیشه‌های آکواریم را از داخل تمیز کردن. همان‌طور که بین ماهی‌ها سر می‌خورد و باله و سر و دم ماهی‌ها به دست و پاش می‌خوردند، او چیزی شبیه جارو برقی دستش بود و کف آب و شیشه‌ها را پاک می‌کرد. بعد من مانده بودم که این آدم چه شغل هیجان‌انگیزی دارد و غیره. حالا شما فکر می‌کنید چرا این حرف را زدم؟ چون آدمی مثل من که صبح‌ها بعد از نماز یا باید می‌دوید -لیوان قهوه به‌دست- به کلاس و کار و درس و کتاب‌خانه می‌رسید یا از خستگی بیداری شبانه پای مقاله‌هایش از زور خواب غش می‌کرد، حالا ساعت 8 صبح باید کتاب خرگوشه را بخواند و صدای خرت‌خرت هویج خوردن از خودش در بیاورد و یا عروسک‌ها را ردیف از روی خانه‌ی پارچه‌ای سر بدهد پایین و خیمه‌شب‌بازی کند باهاشان یا باید شیشه‌ی مایع حباب را بردارد دور خانه حباب درست کند که دخترک دور و برش بدود و حباب‌ها را فوت کند و بترکاند و خوش‌حال شود که دو لقمه نان و پنیر بخورد. این هم شغلی‌است به هر حال. دل آدم قنج می‌رود اصلا از تصورش هم. 

پ.ن. دلم می‌خواهد یک روزی این کار سیروان را سرود ملی خانه‌مان اعلام کنم. هنوز نمی‌شود. خودم اول باید بهش اعتراف کنم، بعد. فعلا می‌گذاریمش با آیه بپر بپر می‌کنیم. 

*عنوان کتابی‌ست از ایتالو کالوینو که من هیچ‌وقت نتوانستم تمامش کنم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1392ساعت   توسط مکشوف  | 

خیلی سال است با وحید دلمان می‌خواسته یک ورزش دو نفره را شروع کنیم. این‌جا معمولا امکانات خیلی خوبی برای انواع ورزش‌ها وجود دارد که هزینه‌ی زیادی هم نمی‌طلبد. مخصوصا در فصل سرما که همه می‌خواهند از افسردگی فرار کنند حتما پی چند مدل ورزش را می‌گیرند. ما هنوز بعد از این‌همه سال هیچ ورزش زمستانی‌ای را انجام نمی‌دهیم این‌جا؛ مگر کارهای تفریحی مثلا تیوب‌سواری روی پیست‌های مخصوص و این‌چیزها. گمانم علت اصلیش هم این است که من اصلا انگیزه‌ی چند ساعت در سرما بودن زیر سوز برف و بوران را ندارم. چه‌کاریست خب.

حالا این به کنار، به علت شرایط کاری و زمانی، من و وحید هر کدام جدا به ورزش خودمان مشغول بودیم. من که ایران زیاد شنا می‌کردم،‌ این‌جا چندبار استخر‌هایی که برای خانوم‌های مسلمان رزرو می‌شد را رفتم و کلا عطای شنا کردن را به لقایش بخشیدم بس که افتضاح بود کیفیت آب و بهداشت و فضای استخر‌ها. مثلا این‌که تعداد زیادی از خانوم‌های مسلمان با لباس می‌آمدند توی آب (البته معمولا بچه‌هایشان را می‌آوردند) و کسی کلاه شنا سرش نمی‌گذاشت و دوش گرفتن قبل از ورود به استخر اجباری نبود و چیزهای دیگر که برای من اصلا قابل قبول نبود. بنابر این رو آوردم به کلاس‌های یوگا و سالن‌های به قول این‌ها gym. وحید هم پی فوتبال خودش بود که خیلی هم منظم برگزار نمی‌شد جلساتش و گاهی شنا می‌رفت و همیشه هم دنبال کسی بود که پایه‌ی پینگ‌پنگ باشد (در حد قهرمانی ملی بازی می‌کرده)‌.

خلاصه ما چندبار تلاش کرده بودیم با هم شروع کتیم ورزشی را و نشده بود و همیشه هم یک علت و توجیهی برای به تاخیر انداخته شدن این قصه وجود داشت. مثلا یک‌بار که - بعد از هزار جور پرس و جو و جوگیری بعد از المپیک زمستانی ونکوور - تصمیم گرفتیم در کلاس‌های کرلینگ شرکت کنیم، دیدیم نصف جلسه‌هایش را به خاطر سفر حج از دست می‌دهیم و بی‌خیال شدیم. 

امسال که من وقت و فرصت بیش‌تری دارم توی خانه، تصمیم گرفتیم حتما این تصمیم را عملی کنیم. یک کامیونیتی سنتری هم هست سر کوچه‌مان که کلاس‌های ورزشی - هنری زیادی برگزار می‌کند. خلاصه که اسممان را نوشتیم در شیفت آخر یک‌شنبه‌شب‌های بدمینتون. اولش فکر کرده بودیم که کلاس است. بعدا که رفتیم دیدیم تفریحی‌است. البته مربی می‌آید و بازی می‌کند و اشکالاتت را اگر بخواهی برطرف می‌کند ولی نفسش تفریحی است. آدم‌های دیگری هم که می‌آیند البته خیلی آماتور نیستند. چهار تور است و حدود 16 نفر بازیکن. 

امشب چهارمین جلسه‌ای بود که دوتایی رفتیم. از همان جلسه‌ی اول می‌خواستم بیایم این‌جا از این یک‌ساعت حس خوبی که در این زمستان لعنتی دارم بنویسم. مدت‌ها بود که یادمان رفته بود فعالیت دوتایی چقدر زنده‌مان می‌کند مخصوصا که حالا با آیه رسما فرصت صحبت کردن دوتایی هم نداریم حتی. یعنی آیه از صبح که با من دارد بازی می‌کند و مدام با هم حرف می‌زنیم (کلی دایره‌ی لغاتش بزرگ شده. فقط کلمه می‌گوید البته. خیلی هم غلط غلوط و بامزه ادا می‌کند حروف را ولی به هر حال تلاشش را می‌کند و من زبانش را خوب بلدم). عصر هم که وحید می‌آید آیه دیگر از گِل گردنش آویزان است و یک‌بند توقع دارد وحید باهاش بازی کند (یعنی حتی فرصت نمی‌کند لباس‌هایش را عوض کند گاهی) و بعد اگر ما دوتا با هم حرف بزنیم، آیه اخم می‌کند و یک دادی سر من می‌کشد که یعنی ساکت شوم چون وحید را تازه گیر آورده. 

همین. می‌خواستم بگویم این یک ساعت آخر شب یک‌شنبه‌های ما برای خودش عالمی شده جدای از فعالیت بدنی. باید بیش‌تر از این فرصت‌ها بتراشیم برای خودمان. 

این‌که آیه را چه‌کار می‌کنیم در این یک‌ساعت هم بماند چون حال و حوصله‌ی کامنت‌هایی به سبک «کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدن» را ندارم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1392ساعت   توسط مکشوف  | 

این سومین باری بود که غبطه خوردم که چرا از عکس‌العمل آیه فیلم‌برداری نکردم. خب لابد چون خیلی هم اعتقاد ندارم که باید همه‌ی لحظه‌ها را ثبت کرد و مدام دوربین دستم نیست. بار اول زمانی  بود که آیه چهار ماهه بود و من مدتی بود با شیشه، بهش شیر نداده بودم. یادش رفته بود که چطور شیشه را بمکد. به علاوه این‌که می‌خواستم شیرخشک بدهم بهش چون گرسنه بود و من شیر نداشتم و مزه‌‌ی شیر اصلا برایش آشنا نبود. همان‌طور که توی بغل من بود و من شیشه را دم دهانش نگه داشته بودم و قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم و حرف می‌زدم باهاش، سیاهی چشم‌هایش را دوخته بود به چشم‌های من و ابروهایش را در هم کشیده بود و انگار داشت فحشم می‌داد. من ترسیده بودم. رسما دست و پایم را گم کرده بودم که اگر شیشه را نگیرد و واقعا من دیگر شیر نداشته باشم، چه خاکی بر سرم بریزم. این‌ها همه در همان چند ثانیه از ذهنم گذشت چون بعدش به هر حال طرف منطقی ذهنم شروع کرد به کار کردن که حالا این همه با شیرخشک بزرگ شده‌اند، اتفاقی افتاده؟ بماند. مهم آن نگاه آیه بود که تا ابد دل من را سوراخ کرد. 

 بار دوم وقتی بود که می‌خواستم پستانک را ازش بگیرم و چند هفته بود با خودم بگومگو داشتم که کی می‌رسد آن لحظه‌ی طلایی که من خودم را آماده کنم برای بهانه‌گیر شدن و بدخوابی بعد از خذف پستانک از زندگی بچه. من کلا آدم تصمیم‌های آنی ام. یعنی راجع به یک موضوع چند روز - چند هفته - یا حتی چند سال فکر می‌کنم ولی یکهو خودم را می‌اندازم داخلش. بی‌ هیچ مقدمه‌ای. ضربتی. با ریسک‌ بالا. حتی گاهی خودم را غافل‌گیر می‌کنم (مثل جریان ازدواج کردنم مثلا). خلاصه که قصه‌ی پستانک هم شامل همین سیستم تصمیم‌گیری شد. آیه مریض بود و دماغش گرفته بود و لجش می‌گرفت از این‌که وقتی پستانک را می‌مکد نمی‌تواند نفس بکشد. لچ کرده بود و نمی‌خوابید؛ عصر بود. مدام پستانک را از دهانش در می‌آورد و پرت می‌کرد بیرون تخت به طرف من که روی زمین خوابیده بودم و داد می‌زد که بهش برش گردانم.

یک‌هو به ذهنم رسید همین حالا موقعش است. تا آیه حواسش به غر زدن بود من سر پستانک را با قیچی چیدم و دادم دستش. دقیقا دلم می‌خواست همان لحظه را فیلم می‌گرفتم. بس‌که نگاه آیه عجیب بود. چون تا پستانک را دادم دستش بدون این‌که نگاهش کند گذاشتش توی دهنش و یک‌هو تعجب کرد. بیرونش آورد و نگاهش کرد. نمی‌فهمید چه بلایی سرش آمده. باز امتحان کرد. دید نمی‌تواند بمکدش. با چشم‌های گرد شده به من نگاه کرد و پستانک را داد دستم که یعنی درستش کنم برایش. گفتم پرتش کردی بیرون سرش شکسته و اوخ شده؛ دیگه خوب نمی‌شه. باز دادمش دستش. هزار تا مقاله خوانده بودم که زیر یک‌سال به‌تر است پستانک را حذف کنم از زندگیش که بیش‌تر از این وابسته‌ نشود. یازده ماهش بود. و همیشه هم توصیه می‌کنند که همان پستانک خراب دست بچه باشد که کم‌کم خودش را عادت دهد. یا عروسکی چیزی را جایگزین شود توی تخت خوابش. سه روز طول کشید تا عادت کرد به وضعیت جدید و قصه تمام شد. ولی آن نگاه ماند در ذهن من. 

امروز بار سوم بود. از میان اسباب‌بازی‌هایش یک ماشین بسیار ساده‌ی کنترلی داشت که من هیچ‌وقت برایش باطری نینداخته بودم که حرکت کند. با دست باهاش بازی می‌کرد. امروز سرنماز که ایستاده بودم و آیه مدام از سر و کولم بالا می‌رفت و وسط جانمازم می‌نشست و من 642 بار جای سجده‌ام را عوض کردم، به ذهنم رسید باطری بیندازم توی این ماشین که راه برود، شاید آیه دو دقیقه من را رها کند. خلاصه که باطری را انداختم و کنترل را گرفتم دستم و دکمه‌اش را فشار دادم و ماشین کمی رفت جلو. آیه از جایش پرید. با چشم‌های گرد شده من را نگاه کرد و دست‌هایم را. فکر کنم کمی ترسیده بود. برایش توضیح دادم که این دکمه را می‌زنیم ماشین حرکت می‌کند می‌رود جلو این یکی را می‌زنیم می‌آید عقب. باز با چشم‌های گرد شده به ماشین و دست‌های من نگاه می‌کرد. دلم داشت ضعف می‌رفت برای این حس سادگی بچگیش. بعد کنترل را از من گرفت و شروع کرد امتحان کردن دکمه‌ها. کمی باهاشان ور رفت تا توانست ماشین را حرکت دهد. تا چرخ ماشین صدا کرد و چند سانت جلو رفت آیه با یک حال هیجان‌زده‌ای نگاه کرد به من و گفت:‌ دّیدی؟ گفتم آفرین. آره دیدیم. سوت و دست و هورا. دوباره زد گفت: دّیدی؟ باز من تشویق. خلاصه که قصه ادامه پیدا کرد. من رفتم سر نماز دوم و آیه همین‌طور دکمه‌ها را می‌زد و ماشین کمی جابه‌جا می‌شد آیه می‌گفت: دّیدی؟. انقدر حالت چشم‌هاش هیجان داشت که دوست داشتم برای خودش ثبتش کنم. 

پ.ن. امروز با هم نشسته بودیم داخل خانه‌ی پارچه‌ایی که تازگی برایش خریده‌ام و داشتیم برای عروسک‌ها چای می‌ریختیم و هویج و گوجه‌فرنگی می‌دادیم بخورند و چند تکه هم لگو داشتیم که مثلا عروسک‌ها سرگرم شوند. بعد آیه شروع کرد با لگو‌ها چیزی ساختن. ازش پرسیدم آیه چی می‌سازی؟ گفت ابر. فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. دوباره پرسیدم ابر می‌سازی؟ سرش را با قطعیت تکان داد و گفت ابر. بار اول بود که برای خودش تصور کرده بود چی بسازد. یا حداقل اولین باری بود که من می‌فهمیدم. داشتم پس می‌افتادم از خوشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت   توسط مکشوف  | 

این یک لینک است درباره‌ی سرمای این چند وقت در کانادا؛ درش توضیح می‌دهد که دمای سطح مریخ -29 است در حالی که دمای وینیپگ -31 بوده و با باد سر -53. این فاکتور باد سرد موضوع مهمی‌ست. یعنی این‌طور نیست که شما هوا را چک کنید و بگویید -10 و با شادی بیرون بروید از خانه؛ با فاکتور باد می‌شود -20 (بسته به سرعت باد و این‌ها) و این اصلا خوش‌حالی ندارد. 

قصه‌ این‌جاست که نه ما در وینیپگ زندگی می‌کنیم و نه من سال اولی‌ست که زمستان این‌جا را تجربه می‌کنم. البته واقعیتش این است که واترلو و همیلتون را سردتر از -30 ندیده بودم که به مدد سرمای قطبی امسال واترلو هم امروز دمای -40 را تجربه می‌‌کند. و البته اتاوا شهر سردتریست. کلا هم گمانم همیشه بر این بوده که از -20 سردتر دیگر چه فرقی می‌کند؟ سرما استخوان‌سوز است. این موضوع را هم باید در نظر بگیریم که پوست من در برابر سرما کلفت شده این 9 سال. یعنی این‌طور است که دقیق اندازه گرفته‌ام تا دمای -6 می‌توانم با یک‌لا ژاکت پِرپِری بیرون بروم. نه که سردم نشود. می‌شود ولی ارزشش را دارد چون من تنفر خاصی از رو هم روی هم لباس پوشیدن و کاپشن و پالتو پوشیدن دارم. وای به حال دستکش و شال‌گردن و کلاه و این جفنگیات. خلاصه که این متن را باید می‌نوشتم چون آدم‌های زیادی هیچ تصوری از دمای این‌قدر پایین ندارند و من خودم را موظف می‌دانم برای همه توضیح بدهم بعد از این‌همه سال که دمای فریزر خانه‌ی شما در سردترین حالت -18 است (برای دل خودم دیگر). 

امروز که قرار بود با آیه برویم خرید، دو تا لباس روی هم پوشاندمش و یک پالتوی سرهمی و کلاه و دستکش. خودم چی؟ پالتو را پوشیدم روی همان لباس‌هایی که تنم بود و زدیم بیرون. در فاصله‌ی بین در خانه تا در گاراژ که تقریبا 4 قدم است، احساس کردم هیچ چیز تنم نیست از فرط انجماد پوست. نشستیم در ماشین و همان‌طور که استارت زده بودم موتور ماشین گرم شود، روی مبایلم درجه‌ی هوا را چک کردم. -31 با فاکتور باد سرد -41. یعنی ببینید دمای خانه‌ی ما +21 است وقتی در خانه را باز می‌کنیم و دما همین حدود‌های -40 است، مثل این‌که از دهان آدم بخار آب خارج می‌شود حین تنفس در هوای سرد، همان اتفاق می‌افتد جلوی در. یعنی یک بخار غلیظ سفید یک‌هو همه‌جا را می‌گیرد در ثانیه. و خود هوا این‌قدر سرد است که انگار شیشه است، می‌ترسی بخوری بهش و بشکند خرد شود روی سر و صورتت. یا اسفالت خیابان کاملا یخ زده. نه این‌که رویش یخ بسته باشد و لیز بخوری (آن پدیده‌ی دیگری است که بهش می‌گویند Black ice) خود اسفالت رنگش سفید شده بی‌این‌که برفی رویش باشد. 

حالا این‌ها بماند، رادیو را روشن کردم داشت می‌گفت این از هواهای بی‌سابقه‌ی چند سال اخیر است و فلان. یعنی طول مدتش بیش‌تر مد نظر بود. چون به هر حال هرسال هوا این‌‌قدر سرد می‌شود ولی یکی دو هفته شاید طول این مدل سرما باشد. امسال همین‌طور ادامه دارد این حال. بعد رادیو داشت هشدار می‌داد که کلاه و دستکش داشته باشید حتما. چکمه و جوراب پشمی بپوشید و این‌ها. چرا؟ چون از شدت سرما ممکن است قطع عضو شوید و گوشتان یا انگشتتان کنده شود از شدت سرما. راه حلی هم که پیشنهاد می‌داد این بود که اگر این‌طور گوشتان کنده شد، بگذاریدش در دهانتان و به سمت اولین کلینیک حرکت کنید. من هم هارهار داشتم می‌خندیدم. 

خلاصه رفتیم خرید. آیه را زدم زیر بغلم بدو رفتیم توی فروشگاه. خریدمان که تمام شد و آمدیم بیرون آیه را نشاندم روی صندلیش داخل ماشین و شاید 5 دقیقه طول کشید که کیسه‌های خرید را جا بدهم در صندق عقب. در این چند دقیقه پوست انگشت‌های دستم کامل یخ زد و درد عجیبی گرفت و اصلا انگشت‌هایم تکان نمی‌خورد. هر لحظه فکر می‌کردم همین‌ حالاست که انگشت‌هام کنده شوند و به راه‌حل‌هایی فکر می‌کردم برای نجات آیه؛ همان‌طور که پشت فرمان نشسته بودم دستم‌هایم را نمی‌توانستم تکان بدهم که ماشین را روشن کنم و بخاریش به کار بیفتد. شیشه‌های ماشین هم از داخل کاملا یخ زده بود. چطور از داخل؟ این‌طور که بخار آب تنفس آدم توی ماشین حبس می‌شود و روی شیشه‌ها یخ می‌بندد در عرض چند دقیقه. (دیشب که از بطری آب کنار دستم کمی آب ریخت دور و بر دنده و روی صندلی، در عرض 5 دقیقه تبدیل به تکه‌های یخ شد جلوی چشم خودم). 

کمی گذشت تا من توانستم انگشت‌هایم را تکان دهم و ماشین را روشن کنم ولی اصلا دست‌هایم و انگشت‌های سیخکیم مال خودم نبودند. گمانم یک ربعی طول کشید تا درد وحشتناک یخ‌زدگی به‌تر شد و من توانستم راه بیفتم سمت خانه. قصه البته همین‌جا تمام نشد. تا روزهای بعد نوعی فراست‌بایت را روی پوست صورتم تجربه کردم که خیلی دردناک بود. فراست‌بایت یعنی وقتی سرما پوستت را گاز بگیرد. دیده‌اید اگر گوشت را در فریزری که بیش‌ از حد سرد است بگذارید می‌سوزد؟ یعنی رنگش و بافتش تغییر می‌کند، مثل سوختگی با آتش. اگر پوست آدم هم در برابر سرمای پایین قرار بگیرد همان می‌شود. البته این فراست‌بایت انواعی دارد. که مال من خفیف بود. ولی پوست گونه‌هایم انگار گُله گُله در مجاورت آتش قرار گرفته بود و خشک شده بود و حس درد و سوزش افتضاحی داشت. بیش از یک هفته* طول کشید که با انواع ماسک‌های عسل و روغن زیتون و کرم‌های ضد التهاب و آب‌رسان و غیره کمی بهتر شد اوضاعش. (آن گزارش اول متن را اگر نگاه کنید می‌گوید در دمای -40 تا -47 پوست در عرض 5 دقیقه یخ می‌زند). 

من که گمان نمی‌کنم خدا این تکه از زمین را برای اسکان آدم‌ها خلق کرده باشد و من چقدر به خودمان بد و بیراه گفتم که در یک هم‌چین شرایط مسخره‌ای زندگی می‌کنیم. این‌جا مال پنگوئن‌ها و خرس‌های قطبی‌است. حالا هی مهاجرت کنید کانادا. 

* این متن در عرض سه هفته نوشته شده است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1392ساعت   توسط مکشوف  |