یکی از کارهایی هم که باید در بلند مدت انجام بدهم این است که در ادامهی سهتار، تنبور بزنم؛ حرفهای تر حتی.
* یک لینکی هم پیدا کنم خودم را وارد گروه حامد صغیری کنم و برای یکبار هم که شده
مطرب تنبور را با گروهش اجرا کنم. بعله.
*حالا البته یکی هم نیست بگه تو برو سیم سوم همون سازت رو بعد از قرنی تعمیر کن بعد بشین نقشه بکش.
+
چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 توسط مکشوف
|
«خالهبازی» اولین کتابی بود که از بلقیس سلیمانی خواندم، همین چند ماه پیش. حالا فقط قصهاش یادم مانده. امروز «بازی آخر بانو» را خواندم. سوژهی داستانهایش را دوست دارم و به نظرم جذاب و عالیاند. چون به لایههای درونی شخصیت زنانه نفوذ میکند و از برهههای خاموش و زاویههای نادیدهی سالهای پیش مینویسد و از گذار به زندگی شهری میگوید (و البته اینکه از کرمان مینویسد). روایتش هم خوب و روان است اگر چه به نظرم در شکل روایت دارد از خودش تقلید میکند - حداقل در این دو داستان - ولی نثر و قلمش یک مشکلی دارد که نمیدانم چیست. نوع جملهبندیهایش شاید به دلم نمینشیند یا واژگانش. یک جاهایی هم هست که شروع میکند به سرهم کردن یک سری عبارت گیجکننده که به اینگوشه آنگوشهی داستان مرتبط است ولی درهم و پریشان است. به نظرم با اینکار نهتنها ساختار نوشتاری داستان را از هم میپاشد بلکه مخاطب را وارد یک درگیری غیرضروری و غیرجذاب میکند. با این حال داستانها خواندنی است. حتما باید بقیهی کارهایش را هم بخوانم.
پ.ن. از ویرایش بد و غیر حرفهای کتاب هم هر چه بگویم باز اعصابم آرام نمیشوم (نسخهی من چاپ هفتم، سال 89. انتشارات ققنوس است). کتاب پر است از گیومههای نابهجا و علامت سوالهای اشتباهی و چیزهای دیگری از این دست.
+
شنبه 23 اردیبهشت1391 توسط مکشوف
|
خوبیش همین است که هیچ سالی از این هفت سال از رو نرفتهام. هر سال با وسواس، وقت و انرژی زیاد گذاشتهام و کادوی روز مادر برای مامانم خریدهام. هی فکر کردهام این را لازم دارد یعنی؟ من که نمیدانم حالا توی کمد و کیف مامان چه خبر است. این را دارد؟ ندارد؟ رنگش را دوست دارد؟ گاهی شده که حتی نشستهام روی صندلیهای استراحت وسط یکی از این فروشگاهها چند دقیقه با دقت فکر کردهام به سلیقهی مامان. به آخرین چیزهایی که تنش دیدم یا به روسریها و عطرهایش به کیفهایش ... آخرش هم خودم را راضی کردهام به اینکه مامان سختگیر نیست در خرید. بعد مثلا آن سال اصلا ایران نرفتهام. این کادوئه مانده کنار اتاق بعد از یک مدت هم رفته توی چمدانی که یکروزی بنابوده پر شود و برود ایران. یا اینقدر دیر رفتهام که دیگر کادوی روز مادر معنیای نداشته و همانی را که خریده بودم به جای سوغاتی یا هدیه تولد دادهام به مامان ولی خودم که میدانستهام مناسبتش چیز دیگری است.
امروز یاد اولینباری افتادم که من و حسین به صورت خودجوش و مستقل پولهای توی جیبمان را شمردیم و پاشدیم رفتیم برای مامان کادو بخریم؛ شهرکتاب میرداماد تازه باز شده بود. قبلش همیشه با بابا میرفتیم خرید. آن روز دو تایی رفتیم. حتی یادم است چه کتابهایی خریدیم.
+
جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط مکشوف
|
این روزها مقادیر زیادی راجع به طبیعت (و البته خلقت) فکر میکنم. شاید چون دوباره بهار شده و فضای دور و برم رنگارنگ شده؛ معجزهایست برای خودش بهار اینجا. حداقل نه ماه سیاه و سفید و خاکستری دیدهایم یکبند و بیوقفه. این روزها ولی سبز و آبی و سفید و سرخ و زرد است و همهی صورتیهای بهاری و غیره. من هر سال یکطور عمیقی تحت تاثیر بهار اینجا قرار میگیرم. به گمانم اصلا آدم سرما و روزهای خاکستری نبودهام.
تمام هفتهی پیش به بوها و مزهها فکر کردم. به خاص بودن بوی گلها و شکوفهها و سبزیها. به منحصر به فرد بودن مزهی میوهها. فکر کردم آدمها مگر چقدر توانایی دارند در خلق مزه و عطر جدید؟ فکر کن هزار مدل هم که ادویهها و چاشنیهای جورواجور داشته باشی، چقدر دستت بسته است در خلق یک مزهی خوب یگانه برای غذا - که تازه آن هم تقلیدیست از ترکیب چیزهای طبیعی. آنوقت من هنوز هم اینجا میوههای جدید کشف میکنم که اصلا هیچ ایدهای ندارم ممکن است چه طعم و جنسی داشته باشند. مثلا از کجا میشود حدس زد محتوای mangosteen با آن پوست تیرهی بنفشش، چیزی سفید و نرم و شیرین است؟ یا هیچ توقع نداری از dragon fruit که زیر آن پوست صورتی - سبزش، ترکیبی سفید با دانههای سیاه باشد با مزهای کمابیش شبیه کیوی ولی شیرین و غیر اسیدی. یا cactus fruit که با آن رنگ بنفش جگری، تیغها، بوی عجیب و همهی دانههای سنگیش باز مزهای غریب و خوب دارد. خیال ندارم همهی مزهها و بوهای جدید این سالها را اینجا بنویسم، چون قصه فقط طعم و عطر نیست. میخواستم یکبار دیگر به خودم یادآوری کنم که طبیعت چه خلقت بینظیر و غریب و غیرقابل کپیبرداریای دارد. فتبارکالله ...
زير بيدی بوديم.
برگی از شاخهی بالای سرم چيدم، گفتم:
چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين میخواهيد؟
میشنيدم كه به هم میگفتند:
سحر میداند، سحر! (+)
+
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 توسط مکشوف
|
یک کفش دارم که یکبار تو شانزلیزه پوشیده بودمش، یکبار هم امروز باهاش تلق تلوق رفتم تورنتو. کفشه اصلا به تورنتو نمیآمد.
+
شنبه 9 اردیبهشت1391 توسط مکشوف
|
- گفتم اردیبهشت و هوای خوب و اینا ... به دو روز نکشید که باران یخی و برف آمد و نشست و سوز و سرما. هنوز هم دست از سر ما و این درختهای فلکزده برنداشته این باد سرد. الان دچار افسردگی اردیبهشتی شدهام.
- اگر این روزهای شلوغ نبود من انگیزهی این همه فیلم یکجا دانلود کردن و دیدن را از کجا میآوردم؟ اقلا بشنیم لیست کنم دارم چیها را میبینم و چی فکر میکنم.
- از همین حالا تا دوشنبه شب برای من انرژی مثبت بفرستید؛ دعا کنید و این حرفها، لطفا (جدی).
- فرمود که «بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟».
+
جمعه 8 اردیبهشت1391 توسط مکشوف
|
جایی هست در این دنیا که روی سر درش نوشته

خیلی هم فکر نیاز ندارد. با یک حساب سرانگشتی هم میفهمی که صاحب مکان خوب میدانسته خدا ایستادگان را بر نشستگان ترجیح میدهد. حالا هی بگرد دنبال معنی نافذالبصیره!
+
دوشنبه 4 اردیبهشت1391 توسط مکشوف
|